یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 ، ساعت 3:15تقریباً عصر: چیزی بین دروازه دولت و میدون فردوسی: یه نفر که بعد از انجام ماموریتش، حالا میخواست بره چیزی بخوره ، با وجود همه مشغله فکری حواسش به ماشینها بود و داشت رد میشد از خیابون که یه موتوری و صدای شکسته شدن شیشه : که معلوم نبود از عینکه یا از محافظ موتور... خورد شدن چیزی که مشخص نبود بینیه یا دندون... صدای گازدادن موتورسواری که بی شک معلوم بود نه قلب داره و نه خدا! مزه خون! و نگاهی به آسمون : که : خدایا !! تسلیم!! : من مال تو! و امروز: سیمرغی که با پر و بالی زخمی... و تا حدی شکسته!! ، اومده بگه دوستان: سالمم ، به خیر گذشت. اما لمس کردم که : مرگ مث سایه باهامونه. و اعتراف میکنم که این واقعیت ، فقط حقهمسایه نیست! پ.ن. : هم از دوستان وبلاگی و هم از عزیزانی که تلفنی یا حضوری زحمت کشیدند و جویای حالم شدند تشکر میکنم. امیدوارم تو لحظات شاد زندگیتون بتونم جبران کنم.
نوشته شده در شنبه 14/2/1387ساعت 9:35 صبح  توسط سیمرغ نظرات دیگران()