سلام
اول تعظیم و تشکر به روح بزرگتون. دوم معذرت بخاطر نگرانیتون. و بعد باز پوزش برای بازی ای که سرمون درآوردن. خودم هنوز گیج و مبهوتم...
وقتی تازه درگیر این مشکل شده بودم مشکلم اصلا اونجورا حاد نبود : متن "عذر" رو خودم نوشتم! خودم برای چن تا از وبلاگهای دوستهام کامنت گذاشتم و گفتم "بخیر گذشته اما هنوز نگذشته!!"
چن روز بعدش هم که قرار بود عمل کنم فکر میکردم یکی دو روزی بستری میشم و تموم! حتی انقدر برام عادی و ساده بود که وقتی شب قبل از عمل، بچه هااومدن پیشم برا یکیشون متن پست "هستم اگر میروم" رو دادم تا بذاره تو وبلاگ. مثلا میخواستم دوستان وبلاگیم نگران حالم نباشن (که کاش هرگز اون کارو نکرده بودم چون بدتر نگرونشون کردم ) : پسورد رو دادم بهش. برا یه لحظه با خودم فکر کردم اگه فردا از اتاق عمل بیرون نیومدم چی...؟ اونوقت دیگه هیچوقت نمیتونستم مطلبی رو که چن وقت بود میخواستم به چن تا از دوستای قدیمیم بگم بیان کنم.... واسه همین آدرس اون چن تا بلاگ رو بهش دادم و گفتم براشون کامنت خصوصی منو بذار. راسش من فقط متن "یک" کامنتو خوندم. قرار شد همون یک کامنت برای اون چن تا بلاگ فرستاده بشه.ازش خواستم که توی اون"یک" کامنت بنویسه "وبلاگ شما و چن تا وبلاگ دیگه برای سیمرغ کنونی یا همون“…” قبلی خاص و مهم بودن همیشه. و حالا که مسافرم دلم میخواد با این کامنت خصوصی این مطلبو بدونید و منو حلال کنین... ." در واقع میخواستم تو مدت کوتاه یا بلند آشناییمون اگه بدی ای چیزی از من دیده بودن حلالم کنن. چه اونا که تو بلاگ قبلی تبادل لینک کرده بودیم و چه اونهایی که همیشه از روی آدرس آخرین کامنتشون میرفتم سراغ وبشون. (جالب اینه که حتی بعضی از هم لینکی ها هم منو بجا نمیاوردند!! و تعدادی هم کامنت گذاشتن که : مگه تو اصلا وبلاگ منو میخوندی (؟؟) که تازه برات مهم بوده باشه؟؟ : آره! بخدا آره! میخوندم! فقط بدبختیم وقت محدودم بود که مجبور میشدم وبلاگتونو کپی یا سیو کنم. اما بعدا تو زمان استراحت لابلای کار و ... بجای خوندن روزنامه و مجله ، اون کپی و سیوها رو میخوندم. این میشد که کمتر ازم کامنتی میدیدین. اما همون نوشته های شما کلی بهم ایده میداد ، ذهنمو مشغول میکرد. خوراک فکریم میشد! آره عزیز: من خیلی مراقب خوراک مغزمم. پس اگه میگم چن تا بلاگ خاص برام بودن مال این نبود که مدت زیادی باهم آشنا بودیم. مال اینم نبود که مدام براهم کامنت میدادیم.مال این بود که مطالب و حرفای اون آقایون و خانوما رو مناسب ذهنم میدونستم و میدونم. و در این زمینه هم همیشه انقد غد و یکدنده بوده م که اصلا به شکسته نفسی بلاگر توجه نکنم که مدام ادعا میکنه مطالب من بیفایده ن. حرفام الکی و ....ن. ! نه عزیز! اینو جنابعالی میگی. اما من مناسب میدونم برا روحم. اگر نه وقت نمیذاشتم بخونم!! وبلاگ "فرزند شهید" و بلاگ "کویر (تربچه)" از همین نمونه ن! اگه بری تو بحر نوشته هاشون بخوای نمره بدی کمتر از 18 نمیدی به وبلاگشون ! و این درحالیه که حضرات والا مدام از بیچیز بودن نوشته هاشون و رفتن دم میزنن!)
عزیز! قصور از من و وقت محدودم بوده قبول. اما من این حس "ولع مطالعه" رو چه باید میکردم؟ از بچگی باهامه! میگی چکارش میکردم؟!! وقتی از هر متنی میتونم نکته ای یاد بگیرم چرا نخونم؟؟چرا سیوش نکنم؟رضوان خانم یه دوست وبلاگی داره بنام رهنما (آقا شایان) که مطمئنم همین الان اگه بهش بگم من با نوشته هات حال میکنم خواهد گفت: پس کامنتات کو؟؟
تو بلاگ قبلی یه دوستی داشتم بلاگش "پاکدیده" نام داشت. بنده خدا از بس سرش شلوغ بود سالی یه بارم نمیومد سراغ ما. اما من نمیتونستم متنهاشو نخونم. هم لینکی هم بودیم!! اما شاید اگه الان برم سراغش کامنت بذارم بگه شما؟؟
همین الان تو این جمع: کی میتونه بهم بگه خانم کبریا کاملی چی بسربلاگش اومده؟ (اسم بلاگ این بود: عشق من لاکه. : لاکه اسم یه محله). یا کی میدونه "داروغه باز نشسته" و مدیر بلاگ "من عاشق نمیشم" کجا رفتن؟ می بینی؟ : هر کی سرش تو لاک خودشه. اگه روزی 24 ساعت هم نگاهش کنی وقتی سر بلند میکنه باور نمیکنه که حتی 1 دقیقه نگاش میکردی. چون اصلا حواسش نبوده!
وقتی اینجا رو راه انداختم سراغ اولین کسی که رفتم خاله بهار (کلک بهار) بود. بنده خدا انقد تو این نت لعنتی اذیتش کرده بودن که روزها براش توضیح دادم که من از وبلاگ آقای مقامی باهاش آشنا شدم. (پستی که ایشون زده بود درباره خاله بهار). خاله بهار فقط یکبار اومده بود بلاگ قبلی من و کامنت داده بود. متن کامنت اون موقع ش رو براش کپی کردم. برای اثبات حرفام ناچار شدم با آی دی بلاگ قبلیم براش یه کامنت بذارم تا باورش شد.
خود بلاگ ایران اسلام (داداش محمدعلی عزیزم) قطعا باور نمیکنه که من ساعتها پای درسها و سفرنامه هاش زندگی کردم. باورش نشه که با عکسهای عتباتی که میرفت چقدر از ما اشک گرفت...
بله! اون چن وبلاگ از اونجهت مهم بودند برام که از مدتها پیش (قبل ازاینکه وبلاگ سیمرغو بزنم) میرفتم وبلاگهاشون، متنهاشونو میخوندم. گاهی نظر میدادم. اونها هم وبلاگ قبلیم اومده بودند و گهگاه نظر داده بودن. آره قبول دارم کوتاهی از من بوده که با هر بار سرزدن کامنتی نداده بودم. این ایراد قویا وارده. اما حداقل هراز گاهی یه کامنت رو که دیگه دیده بودن از من. نمیدونم شایدم از بس تو نت رسمه که هرکی متنی رو خوند میگه عالی بود!! دیگه مفهوم این عبارت از دست رفته.
میگید چه کنم؟ من عادتمه: به کسی سلام گفتم تا تهش باید باشم. حتی اگه گم شد بهر زحمتیه پیداش کنم. تو لینکام یه عنوان هست: "ا.ن.ی.م.ا." (انیما) فکر میکنین چقد زمان برد تا پیداش کنم؟ فک میکنین چه مدته میشناسمش؟ وبلاگ "ه.د.ی." چی؟ فک میکنین چه مدته تو نت با این دانشجوی گرافیک آشنام؟ فک مینین چن کامنت ازش دارم؟ و آیا اصلا منو یادشه؟... الان کامنتهایی رو که برام داده بوده جمع کردم شاید یادش بیاد چه پستهایی رو اینجا و اونجا نظر داده برام.تاریخ هاشم هس.
با "خانه آرزو" اینجا آشنا شدیم: وقتی هم رفتم همه ش دو سه تا نظر ازش دیده بودم تو بلاگم. اما الان که اومدم و میبینم تو بلاگش برام پست زده تعجب نمیکنم: نمیگم ما که همو نمیشناختیم!! چون این برا من یه نرمه. یه روتین. یه چیز طبیعی. داداش صدرا "پن پل" چی؟ فک میکنی بدونه چقد دلم برا شعراش تنگ شده؟...
می بینین؟ناخودآگاه تیکه های مختلف ذهنمو از تو وبلاگهای قدیم و جدید کنار هم جمع کرده م و شدیم سیمرغ!! آره گفتم برام بنویسه. اما یادم نمیاد گفته باشم این کامنت خصوصی "فقط" برای شما داده میشه... . و طبق گفته خود ایشون هم اون کامنت رو فقط برا همون چند وبلاگ گذاشته بود. اما بعدش چی شده خدا میدونه. نمیدونم والا. اطلاعات کامپیوتر و اینترنتم هم در حد صفره! به دوستم اعتماد دارم! صد در صد! مطمئنم فقط متنهای پستهامو نوشته به اضافه ی اون چند کامنت خاصی که بهش گفته بودم. اما نمیفهمم چه جوری متن کامنتشو جعل کرده ن و بعد "با پسورد و لوگوی وبلاگ!!" گذاشته ن تو چندییییییییین وبلاگ دیگه.
نمیفهمم... نمیفهمم...
خاله بهارو یادمه... محمد رییسی (نگاهم برای تو) رو یادمه...
وبلاگ شهید محمد شریفی (اسما) رو یادمه!!
اما تو تموم اون موارد راه تشخیص دوش و دوشاب این بود که کامنتهای جعلی بدون امضای الکترونیک (بدون لوگوی وبلاگ) پخش میشد اما این بار برای خودم... : دیگه همه چیز کامل بود!! درد اینه که من نوشته هامو در رده ی مطالب ارزشی و گرانقدر اون عزیزان نمیبینم که کسی خواسته باشه بعنوان یه وبلاگ ارزشی وجهه اینجا رو خراب کنه. ...
نمیدونم بخدا نمیدونم. فقط میتونم بگم شرمنده م. هم پیش دوستان وبلاگیم و هم پیش دوستی که با نهایت امانتداری دست به کامنتهاتون نزد (تا چن وقت اخیر که لپ تاپشو آورد و چن تا از کامنتهاتونو خودم واکردم و خوندم که بعد نت قطع شد و... ). این امانتداری این انسانه!!
اما یه عده (که نمیدونم از من ناراحتی داشتند یا از اون بنده خدا) با گذاشتن بعضی کامنتها زحمت این عزیز رو هدر دادند. دوستان مارو ببخشید. پیش همه تون شرمنده م.
این جعل کامنت کنار اون "سکوت بودن من" شدن مزید بر علت.
داداش محمد علی (وبلاگ ایران اسلام)!
آجی ضعیفه!
من او یا همون بی نشان (که یادداشتهاتو همیشه میخوندم و عشق میکردم)!
هیچی از دستم بر نمیاد جز عذرخواهی. منو ببخشید.
حالا میفهمم چرا آبجی رضوان نوشته همون وبلاگ قبلیت رو دوس داشتم و بس!
رفقا
دارم آب میشم از خجالت.
حلال کنین.
شاید مجبورشم در اینجا رو تخته کنم و همون بلاگ قبلی رو ادامه بدم. نمیدونم فعلا که فقط درد داره همه روح کوچکم!
پ.ن. : درباره جمله آخرم توضیحی بدم: برداشت اشتباه نشه. بیان حقایق سرجاشه! چه این بلاگ چه بلاگ دیگه. تا عمری باشه می ایستم و از کلام حق دفاع میکنم.
راستی بهم وقت بدین تا کامنتهای ارسالی رو پاک کنم.
.
.
.
دیگه میدونم با این برنامه ای که سرم آوردن هیچکدومتون اعتمادی به هیچکدوم کامنتام و حرفتم نخواهید کرد...دارم روانی میشم دیگه. اول زد به سرم که حالا که آبروم رفته برم و دیگه پیدام نشه اینجاها... اما امروز بخودم گفتم این همون میشه که اون نامردا خواسته ن!! رو مو سنگ پا میکنم. می مونم شاید که آبرو ی رفته مو بتونم برگردونم. اگرم نتونم اقلا به وظیفه م عمل کنم. به پیشنهاد آبجی طاهره (بلاگ در جستجوی خویشتن خویش) پسوردمو عوض کردم.
اما شک دارم تو این وادی دیگه کسی حتی جواب سلاممو بده.
منو حلال کنید. برام دعا کنید. زمانی با هدف اشاعه مفاهیم اسلام کامو شروع کردم اما بطرق مختلف سنگ جلوم انداخته شد... اما برای هدفم خواهم جنگید. کارمو از همین امروز شروع خواهم کرد.. کاری که شاید خیلی به تعویق افتاده...همیشه فک میکردم اگه ترجمه احادیث رو بنویسم به فخر فروشی متهم میشم.. اما الان دیگه وجهه و آبرویی برام نذاشتن که دیگه نگران غرور بخوام بشم... نابودم کردند تو ذهن دوستانم..
دعام کنین. حتی بنده های روسیاه هم امید دارند. من هم یکی از اونها.
ارحم من فی الارض یرحمک من فی السما : رسول اکرم (ص)
به آنها که در زمینند رحم کن تا آن که در آسمان است بر تو رحم کند.
Have mercy on those who dwell the earth , so Lord of the heavens shall have mercy on you
یه چیز مجبورم کرد امروز موقتاً سکوتمو بشکنم....: اونم دردای این خاک بود....
آره: خوزستان!!
همین خاک عزیزی که همه دامنگیر میدوننش.....
هر سال تو هفته دفاع مقدس کمی از رشادت جوونمردای ایران یادی میشه...این میون دو زخم کهنه هست که همیشه نیمه کاره رهاش میکنن: بی اینکه حق مطلب ادا بشه:
یکی پیام جوونهای باغیرتیه که جونشونو کف دست گرفتن و مردانه دفاع کردن.... چه اونها که از دورترین مناطق ایران اومدن اینجا...و چه اون مرزنشینها که تا آخرین نفس حتی یک قدم عقب نگذاشتند
همگی جلوی سرمستی اون وحشی ها ایستادند:بحق هم ایستادند! : تن در مقابل توپ!...و حالا میشنوی که میگن: بابا چه خبره؟...چند ساله که جنگ تموم شده!!!داغ مردمو تازه نکنید...
آره این زخم اول بود که همیشه انقدر بد بهش پرداختیم که دیگه فراموش شد که اون ستاره ها کی بودند و برای چی رفتند...
و من هم ناتوان تر از اون که بتونم تو یه پست!! مظلومیت چند ساله اون شیرزنان و ابرمردها رو کمرنگ کنم...
نمیدونم...شاید چون زمان جنگ سنم کمتر از این بود که حالا بخوام ادعا کنم مظلومیت اونها رو کاملا!! لمس کرده م....
امروز (آخر شهریور) میخوام به زخم کهنه دوم بپردازم...که این دومی برای من و خیلیها عینی و ملموسه:
به خوزستان!
جایی که فقط زمان کوتاهی برای مناسبتی خاص ازش حرف میزنن... و بعد باز فراموش میشه تا مناسبت بعدی...
استانی که بی اغراق!! : حق داره به گردن این مملکت!!..
این خاک انقد غریب نگه داشته شده که حتی خیلیها درست نمیشناسنش!
چه رسد به اینکه بخوان بدونن این مردم بعد از جنگ اصلا تونستند به زندگی عادی برگردند؟... : ظاهرا بله!
اما آمارها خیل عظیم متخصصای رشته های مختلف رو نشون میده که با پایان جنگ نتونستند خونواده شونو به دیاری برگردونن که حالا دیگه خیلی از اون حداقل امکانات سابق رو هم نداشت!!!
آره ...اینطور که ظاهراً میگن!! همه چیز به روال عادی برگشته...
اما آمار بیماریهای مختلف تنفسی، عصبی، گوارشی...و آمار نارسایی های اجتماعی و فرهنگی این خاک بعد از جنگ... چیز دیگه ای میگن...
نمی دونم اصلا تو خوزستان منو دیدی...؟
درختهای " کُنار"(= سدر) و اوکالیپتوسش...
هوای مست کننده ی بهار و پاییزش...
دشتهای سرسبز دم عیدش ...
گلهای رنگارنگ و معطرش تو پاییز(!!!) و تو زمستون(!!!) رو چی؟ دیدی؟...رگبارهای تند بهاری و زمستونیش که همیشه غافلگیرت می کنه... صدای چهچه پرنده ها
آب زلال و خنک "دز" که دزفول اسمشو به احترام این رودخونه داره... آبی که میشه توش ماهیها رو دید.. و خاک حاصلخیزی که شیرین ترین پرتقال ایرانو تامین میکنه: در بخشی از سفرنامه یکی از مهمانهای این جلگه زیبا و سر سبز میخونیم که با تعجب از جایی نام میبره که از طلوع خورشید وقتی سواره!!! وارد جنگل های انبوه و یکپارچه ش شده تا ... غروب آفتاب...رنگ خورشید رو ندیده!!
دشتهای سبز و معطر "رامهرمز"... با اون نسیم های صبحگاهی عشششششششششقش!!... و بوی گندم...
آرامگاه حضرت دانیال پیامبر تو شوش ... که مهد تمدن بشری بوده
آبشارهای قشنگ شوشتر و باغهای سدر و باصفاش که حتی تو اوج شرجی و داغی آفتاب هم سایه شونو ازت دریغ نمیکنن و میوه هایی که...... و آسیابهایی که بقایاشون نشون میده چند هزار سال پیش ایرانی ها برق تولید میکرده ن!!!!!
چغازمبیل: همون که همیشه عکسشو بعنوان نمادی از تمدن کهن ایران زمین دیدی و می بینی و شاید اصلا ندونی که اینم تو خوزستان منه...
دانشگاه (یا صحیح تر) : شهردانشگاهی!! عظیم و باشکوه چمران که بخش علوم پزشکیش بعد از کلی.... کشمکش و بگیر و ببند بالاخره تونست دوباره نام بلند آوازه "جندی شاپور" رو به خودش ببینه و زنده کننده روزهای طلایی چند هزار سال پیش باشه که جندی شاپور نه فقط برای تمام ایران زمین !!! که یرای تمام این سرزمین های تمدن ندیدهً خلیج و حتی شرق دور مث نگینی بود درخشان و با صلابت... با کتابخونه ای که زبانزد همه محافل علمی بود و دانشمندایی که حساس ترین اعمال جراحی (که هنوز غرب به نصف اون دانش پزشکی هم نرسیده بود) رو انجام میدادن: بله! یه ایران بود و یه دانشگاه جندی شاپور!!!
کارون عزیزمو چی؟ تنها رود قابل کشتیرانی کشور : که متاسفانه پروژه لایروبی ش دهها ساله که فقط واسه بعضی مهندسای عمران شده نون دونی!! که دولت ژاپن اجازه میخواد به هزینه خودش لایروبیش کنه و فقط گل حاصلخیز کف این رودو بعنوان دستمزد ببره واسه کود کشاورزی (که همیشه بیگانگان به گنجینه های ما داناتر از خودمونن!!)
و مردمش...
که مثل همه ایرونی های مهربون ، مهمون نوازن
اما
تو زمینه هایی:
خونگرم ترین!!
انسانهای قانعی که هر ظلمی که میکشن از همین نجابت افراطیشونه !!! از همین راًفت بیجاشونه... واز همین بزرگواری مثال زدنیشون:
اینکه دوستای اراکی و مشهدیم بهت زده میشن وقتی میفهمن شبها چند بار قفل و زنجیر درخونه و ماشین رو چک میکنیم... اینکه همیشه یه نفر باید تو خونه بمونه و نگهبان باشه.... از بس که اوضاع امنیتی اینجا نموووونه است و بی نظیر!! و این مردم حرف نمیزنن...
اینکه هنوز هر چند وقت یه بار انفجار بمب ها تو مرکز این استان کلی کشته و زخمی میگیره ... و "حضرات" با اونهمه ادعای هشیاری!!!! وقتی متوجه قضیه میشن که خونواده های زیادی عزادار شده ن!!! ..... و باز : این مردم چیزی نمیگن....
اینکه وقتی از سرچشمه کارون (تو زاگرس) انشعاب میگیرن تا زاینده رود دوباره آب داشته باشه اینو درک میکنن که هموطنای عزیز اصفهانیشون در عذابن و کمک میخوان...اما اعتراض نمیکنن که : چرا "آقایون" به زیبایی و حیات کارون من هم مث زاینده رود اهمیت نمیدن؟ کارون من هم حقشه که همون فواره ها و ساحل و فضای سبزی رو داشته باشه که اون داره...
اینکه وقتی هوای شهرشون آلوده میشه تا پول نفت چرخه اقتصاد ایرانو بچرخونه... نمیگن در ازائ این آلودگی سهم من اینننننهمه محرومیت نیست!!
اینکه مسجدسلیمانیهای عزیزم وقتی "آب" خوردن ندارن!! از ناچاری به دامن کوهستان میرن...
اینکه قطار اهواز-ماهشهر بجای یکساعت و نیم خیلی وقتا 3 یا حتی 4ساعت تو راهه... (با این توجیه!!!! که دیزل هامون فرسوده ن..!!) و نامه نگاریهای این مسافرای مفلوک به هیچ نتیجه ای ختم نمیشه...
اینکه نمیگن مرکز این استان دردکشیده و پایمال شده مگه چی از شیراز زیبای نازنین کمتر داره که بجای افزایش فرهنگسراهاش .... ظرف چن سال باید تعداد سینماهاش (که یه روزی به پرتعدادی سینماهای شیراز بودن) به سه تا و نصفی!!!!!! کاهش پیدا کنه؟؟
مرکز استان!!!؟؟؟؟ .... اهوازی که وقتی دوست و فامیل میان خوزستان نمیتونن از بد بویی و بدطعمی آبش گله نکنن... و تو بهت زده میگی : بابا این که آب اهواز نیس ... !! از شهرستانهای اطراف "بشکه بشکه" میارم با ماشین...! پس اگه خود آب اهوازو ببینی که دیگه لابد حالت بهم میخوره...! (گرچه به نسبت سال 76 بهتر شده : اون موقع یادمه ذرات زرد رنگی تو لیوان آبت میدیدی که از اون لایه چربی ای که رو سطح آب بود !!! بیشتر دلتو بهم میزد)
اینکه مناطقی از اهواز و آبادان هنوز گاز شهری ندارن!!! (خنده دار نیس؟ میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره هااا...!!!)
مردمی صبور که در عین اینهمه ثروتی که باهاش همه ایران رو نون میدن!! حالا میبایست حداقل امکانات یه استان بزرگ (بماند : چقددددد مهم و حیاتی!!!) رو داشته باشن! تا همین متخصصای موجود هم مدام به فکر جلای وطن و پیدا کردن جایی برای آسایش خونواده شون نباشن...
آدمایی که روزی به این بادیه نشین های پابرهنه کشورهای مجاور پناه دادن... و بعد همونها شدن بلای جونشون...
راستی
تو اینا رو میدونستی؟
طبیعت چشم نواز خوزستانو دیدی؟
نژادهای "مختلف" مردمشو چی ؟
یا تو هم مث خیلی از هموطنای عزیزم تا حالا فکر میکردی اینجا کویره...... یه دشت بی آب و علف......با آدمایی که همه همون شکلی ند که مدام تو اخبار و فیلمای مضحک صدا و سیما می بینی؟:
و حتما بخاطر همینه که وقتی میرم خارج از خوزستان ، همه تعجب میکنن که عرب زبان نیستم ، لهجه ندارم ، سیاه و سبزه رو نیستم!!!
وقتی با افتخار می گم: من خوزستانی ام... اهوازی...
با تعجب می گن: خوزستانی؟!! اصلاً بهت نمی خوره! آخه خوزستانی ها رنگ پوستشون تیره س... همه شونم عربی حرف میزنن
میگم خوب پوست بیشترشون آفتاب سوخته س: اما نه همه شون ! چن تا از صمیمی ترین دوستای منم عربند اما من فارسم... مگه دوستای نازنین آذریم نمیگن لهجه ترکی یه ناحیه زنجان تا ناحیه دیگه ش فرق میکنه؟... خب مردم منم از نژادای مختلفن دیگه ! (و همه شونم عزیزو محترم)
اما دردناک این حرفی بود که یه هموطن بهم زد یه زمانی:
آره شما زمان جنگ به عراق کمک هم میکردین!!!.....
شاید اون وسطا یه عده وطن فروش بی اصالت چنین خیانتی کرده ن... اما میشه مثلا ادعا کرد همه ملت ایران با سازمان مجاهدین خلق(همون : منافقین کوردل بی همه چیز) همدست و همدل بودن؟؟: چرا؟ آخه از همه قومیت و نژاد ایرونی ای میشد تو اون فریب خورده ها پیدا کرد...مگه نه؟؟!!!!
نه دوست من...
من کمکم اون شب و روزایی بود که زیر بمبارون همون وحشی ها زندگی رو تو آینده ی کشورم میدیدم و حیات رو تو آرامش باقی هموطنام...
کمک مردم من اون بود که اون ملعون امشب دزفول رو با موشک "شخم" میزد... و فردای همون شب مردم رو میدیدی که با عزمی راسخ تر از پیش شروع میکردن به بازسازی همون خونه قبلی!!
کمک این آدما همون روزای اول جنگ بود که هنوز شیردلای پاک سرشت بقیه نقاط ایران به سمت این خاک بسیج نشده بودن... و این آدما با دست خالی تو خرمشهرشون ایستادن و فقط زمانی تسلیم شدن!!! که دیگه به آرامش ابدی رسیده بودن... : که دیگه جونی به تن نداشتن....
کمکشون همون ساعتهایی بود که پالایشگاه آبادان شعله ور بود ... و اونها مردانه در تلاش تا نجاتش بدن.....
آره هموطن! :
بعضی سیه چرده ،
بعضی عرب،
بعضی لهجه دار،
اما
اینجا جلگه است: صدای من!
و
هرگز
هیچکدوم از شیران این خطه دلشون با دشمن نبود
ونیست!!
"امام زیر سایه برج ها"
سلام امام
چطورید شما؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره؟
به ما که زیاد خوش نمی گذرد. گاهی فکر می کنم هر ملالی هست از دوری شماست.
این روزها حرف درباره شما زیاد می زنند. مراسم می گیرند، سخنرانی، بزرگداشت، سالگرد، اینجا، آنجا، همه جا.
سر هر چهار راهی، یکی دو بیلبورد زده اند در موردت. کلی خرجت کرده اند، میلیاردها. بیلبوردها هم یکی از یکی بهتر و شکیل تر. گرافیک بسیار عالی، طراحی های مدرن. طوری که به پاساژهای اطرافشان بیاید. تصویرت را محو کشیده اند که روحانی به نظر بیایی،کنارت هم گل و بوته کشیده اند بعضی جاها، از آن طرح هایی که روی قرآن های نفیس می زنند. قرآن های دکوری.
بعضی جاها بالای سرت یک پروژکتور کار گذاشته اند که نورانی جلوه کنی. ( ببخشید ها البته )خیلی جاها هم روی " روح الله " تایپوگرافی کار کرده اند، به عنوان هنر متعالی.
بعضی جاها هم این شعار را نوشته اند : " اماما راهت ادامه دارد "
اما تو زیاد مطمئن نباش، ادامه دادن راهت را می گویم.
روی بیلبوردهایی که میلیون ها ( و یا چه می دانم میلیاردها ) خرجشان شده یک کلمه هم ننوشته اند که " روح الله" یک زمانی یک حرف هایی می زده در مورد پابرهنه ها، مستکبرین، مستضعفین، ظلم و فساد، حق و باطل، عدالت، استقلال، آزادی، کاخ نشین ها، کوخ نشین ها، اسلام آمریکایی و اصلاً خود آمریکا.
بیلبورد که جای این حرف ها نیست، بیلبورد باید به پاساژهای اطرافش بیاید.
تصور کن پای آن برج بلند می نوشتند " روح الله " گفته اگر توجه به کاخ پیدا شد، آن روز باید فاتحه دولت و ملت را خواند. حتی بعضی حرف هایت را اگر بنویسند ممکن است کسانی از آنجا رد می شوند فکر کنند آن زمان ها، جلو جلو به آنها فحش داده ای. هنوز هم بعد این همه سال دنبال دردسر می گردی؟
این روزها از نامه تو به همسرت زیاد برایمان حرف می زنند. خیلی بیشتر از کارها و حرف های دیگرت، شاید.
آخر تو رهبر مایی، تو باید با ما سِت باشی و چقدر آن بخش رمانتیک تو به ما می آید. به ما نسل ملتهب در نهضت کافی شاپ.
آنتی کافی شاپ نیستم اما می ترسم بعد چند سال از "روح الله " فقط برایمان یک امام رمانتیک باقی بماند.
راستی کافی شاپ می دانی کجاست؟
امام
زیاد مطمئن نباش راهت ادامه داشته باشد.
از ما نسل راحت طلب ادامه راهت برنمی آید. امید نبند.
از ما، از نسلی که گشت ارشاد باید پاچه اش را پائین بیاورد تا امنیت اجتماعی اش بالا برود چه انتظاری داری؟
امام
تو اصلاً شاید ندانی من وجود دارم. اما من، 5 سالم بود که فهمیدم تو وجود داشته ای! منتها
وقتی فهمیدم تو وجود داشته ای که تو دیگر وجود نداشتی! هق هق های بلند پدرم را وقتی رفتی هنوز یادم هست.
دبیرستان که می رفتم ده صفحه از کتاب بینش را به تو دادند که یادمان نرود ایران روزی امام داشت. تست خورش هم زیاد بود توی کنکور. این هم به پاس تمام زحماتی که کشیدی، هر سال یک سوال چهار گزینه ای.
دانشگاه هم که بودیم یک دو واحدی داشتیم، نمره بیار. گذاشته بودیم برای زمان های مشروطی. که البته ارائه نشد.
امام
مطمئن نباش راهت ادامه داشته باشد. درس های تو ارائه نمی شود، اگر هم ارائه شود به خاطر این است که نمره بیار است.
(از وبلاگ خانم قدیانی)
یعنی بالاخره منو راه دادی تو حرمت؟
یعنی این منم که مقابل آقای خودم تعظیم میکنم و میخوام واسه ش درد دل کنم؟.... ولی چرا هر کار میکنم لبهام
وا نمیشن؟...
انگار دوختیشون به هم...یا مهر و مومشون کردی...؟
فقط اشکهامن که دارن باهات حرف میزنن...
آقا دلم داره از سینه م کنده میشه...وای...چقدر میدان "دلربایی" شما شدیده....
آقا اومده بودم بگم از دلتنگیهام
از بی کسیم
از تنهاییم
اما وقتی خودمو تو حضور نورانی شما حس کردم:
فقط سکوت......!
میدونم که لحظه لحظه سکوتمو میخونی...خیلی بهتر از من دردهای دلمو لمس میکنی...پس دیگه من چی قراره بگم؟....فقط میخوام اجازه بدی خدمتت سلام عرض کنم
سه تا:
اولی از خودم...که تو آرزوی ملاقاتت می سوختم و می سوزم
دومی از هرکی که فهمید دارم میام پابوست و گفت منو هم یاد کن
و سومی از طرف هرکی که نمیدونه من الان اینجام اما اونم دلش میخواست اینجا باشه و سلام کنه
با هر سلام چنان منقلبم میکنی که میخوام جون بدم!!! نمیدونم این اوج شادیه یا نهایت دلتنگی... هشت سال دوری....
آقا میدونم تو این مدت یادم بودی ، باهام بودی، هوامو داشتی، نگرانم بودی... اما من بی معرفت ... هی فراموش میکردم مرشدی مث تو دارم... من فراموشکار مدام یادم میرفت مث تو باشم...
آقا بخدا حالا میفهمم حکمت اینطور "عجیب" طلبیدنهات چی بود: اینکه 3سال متوالی تو قرعه کشی شرکت بین اووونهمه آدم هی اسم من دربیاد... اما بعنوان نفر ذخیره!!!....اینکه بالاخره اسم منم دربیاد امااجازه ندند که بیام خدمتت...اینکه انقدر تشنه م کنی که همه ذرات روح و جسمم تو رو صدا کنن! آره.. من اسم اینا رو "نطلبیدن" نمیذارم: اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
ولی باور کن دیگه اینجوری تاب دوری ندارم
باشه قبول: میخواستی وقتی میام خدمتت با "معرفت" زیارتت کنم، نه؟...قبول! : میدونم امسال هم که توان مالیشو بهم دادی تا بیخیال قرعه کشی شرکت، "خودم" بیام پابوست واسه این بود که بفهمم هنوز خیلی مونده تا اونی بشم که شما میخوای...آره می فهمم که نتونستم انتظارتو برآورده کنم...
اما بهم فرصت بده....به اندازه یک عمر بهم مجال بده...
مولای من
نور چشمم
نگین کشورم!
ممنون از اینهمه لطفت...ممنونم که افتخار دادی اسم منم میون "طومار" مریدهات قرار بگیره
متشکرم
اما آقا اجازه میدی یه خواهشی کنم؟...
نه نه ...
نه!
به پاکیت قسم میخورم نمیخوام دردای تکراریمو بگم برات...دیگه نمیخوام از کوه مصائبم حرف بزنم...
نه...
این بار فقط یه خواسته دارم: .... فقط همین یه خواهش...میشه بگم؟
...
اجازه بده هرسال بیام پابوست
به جای اینکه 8 سال منو از عطر حرمت محروم کنی تا شاید آدم بشم...اجازه بده تند و تند خدمت برسم شاید چشمهام بتونن نور راهتو تشخیص بدند و دیگه گمراه نشن...شاید روح و فکرم هم از قلبم یاد بگیرن و واسه ابد پیش سرورشون بمونن...
آقا میشه این لطفتو شامل حال من کنی؟میشه خواسته منو اجابت کنی؟
آقا
تو رو خدا.....
بذار مث کبوترات شم
بذار هر بار که بر میگردم پیشت یک دونه از اوووونهمه دونه کمال و معرفتت به منقار بگیرم
بذار انقدر طعم حضورت دیوونه م کنه که هنوز دور نشده فوری برگردم خدمتت
امام من!
میشه اینجوری اهلیم کنی؟
میدونم از اینی که هستم دیوونه تر نمیشم اما بذار هی بیام و از نور وجودت بهره ببرم
بذار مدام بیام
بذار هر بار که میام درس تازه ای یادم بدی...
آخه خودت هم خوب میدونی من شاگرد خوبی نیستم....درسهامو اگه زود بزود مرور نکنم بازیگوش میشم....پس بذار هی درسها رو مرور کنم تا انبار نشن واسه شب امتحان...
بذار با هر درس زندگی کنم،
خودمو بشناسم،
خدامو بشناسم،
اصلا بذار از اول مسلمون بشم...
بذار این بار "خودم" دین و مذهبمو انتخاب کنم
...
آقا من فکرامو کردم
آقا من دقیق شدم به بعضی زوایای این دین
...دینی که خییییییلی از جلوه های رنگارنگش از چشمای ظاهر بین ما مخفی مونده ن... و مهجور...
دین زیبایی که خیلی وقتها دستاویزی میشه واسه آب و نان بعضی از ما آدم نماهای خودپرست...دینی که به "نام" انتظار دست رو دست گذاشتیم تا مگه پسرت بیاد و زیباییهاشو بهمون نشون بده...
گرچه میدونم تا خودمون نخوایم حتی ایشون نمیتونه چشامونو واکنه
آقا:
من فقط اینو میفهمم
که
دینی که مثل شمایی داره نباید دین کم مایه ای باشه ...
آقا!!!
آقا اجازه هست چیزی بگم؟
: من انتخابمو کردم! میخوام اسلام بیارم، دوست دارم تو همین حرم شریف تو مسلمون شم! تویی که جواب سلام دشمناتو میدی گمون نکنم سلام یه تازه مسلمون رو بی جواب بذاری.
آقا یه فراری رو به حرمت راه میدی؟...یه فراری "تازه زنجیر پاره کرده" رو....؟
....
پس
اگه اجازه بدی میخوام عرض ادب کنم:
سلام مولای ما!
حذف شد.
ویرایش شد:
سلام دوستای خوبم
ببخشید منو که باعث نگرانی و زحمتتون شدم. میدونم منو از دعاتون محروم نمیکنین. انشالله در اولین فرصت برای تشکر تک تک خدمت میرسم.
از وبلاگهای بدنبال خویشتن خویش و پیاده تا عرش تشکر میکنم که در نبود من با نهایت امانتداری، قالب وبلاگو درست کردند. برای همه تون سعادت آرزو میکنم و تندرستی.
بی منظور و بی مناسبت نیس. اما چون سکوت رو اجباراً همراهمون کرده ن، رفیق نیمه راه نمیشم! و همچنان این رفیق ناخواسته رو مشایعت میکنم شاید بره خونه خودش ! :
شما چی؟میدونید این شعر برای کیه؟
کبوترانه پریدید، خوش به حال شما
قفس چگونه نشد مانع وصال شما؟!
همین که بال گشودید، آسمان لرزید
و عرشیان صله دادند در قبال شما
قسم به عشق، به نام نجیب آن سوگند
ندیده است کسی در مثل، مثال شما
میان آتش و خون، عاشقانه رقصیدید
که جاودانه رقم خورده بود فال شما
و ما نظاره گران عروجتان بودیم
چه عاشقانه عروجی! خوشا به حال شما
سفر!چه رسم قشنگی!سفر به عرش خدا
سفر به خیر!سفر خوش! سفر حلال شما
....فقط انقد بگم که این حرف مرحوم قیصرامین پور برام تداعی شد:
صدای تو مرا باز دوباره برد
به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گریه ها و خنده های بی حساب میزنیم
به " آی روزگار ..."های حسرت دروغکی
غم فراق دلبر به خواب هم ندیده ی همیشه بی وفا
به جور کردن سه چهار بیت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار ...
مرور صفحه ی سفید خاطرات خیس ...
صدا تمام شد!
سرم به صخره ی سکوت خورد ...
آه بی ترانگی!
:" غزل "
پریروز با خوندن پست وبلاگ "زن بودن ممنوع" ، یه متنی اومد به ذهنم که چن وقت پیش تو یه وبلاگ خونده بودم. راستش وقتی بعد از کمی تغییر ، اون روز گذاشتمش اینجا نه اسم وبلاگو به یاد داشتم ونه میدونستم نویسنده ش کیه تا اینکه امروز توی کامنتها دیدم آبجی رضوان و مجهول عزیز لطف کرده ن و نوشته ن که این متن اولین بار توی وبلاگ چهارم شخص مجهول آورده شده به نقل از هفته نامه همشهری جوان و خانم نفیسه مرشد زاده هم نویسنده اصلی متن هستند. بی نهابت از این دو عزیز ممنونم که به من کمک کردند که امانتدار باشم. از همه دوستان هم عذر میخوام بابت ناآگاهیم.
ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.
وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همه کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچه ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟... نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلوله الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.
سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، نمی فهمد. مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.
دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک. همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمه دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همه حق و حقوقمان رسیده ایم. زنده باد تساوی!
بحث طعم خوش پیروزیه! شکوه پیروزی مدرن؟ فقط نفهمیدم کی برد؟!
دیشب وقتی خبر بمب گذاری شیراز رو شنیدم برای چند لحظه خشکم زد
نه فقط بخاطر درد خود این حادثه!
که از درد مسکوت گذاشتنش!
توی این حادثه حداقل صد ایرانی کشته و زخمی شدند... : نگفتم چه مذهبی داشتند یا چه گرایش سیاسی!! نه! :بیش از صد انسان تیکه تیکه شدند
و چراباید خبر این درد بعد از "نتایج رقابت های فوتبال باشگاه های فرانسه" و "کشته شدن چند نفر در حادثه رانندگی در لیبی" از صدا و سیما پخش بشه؟
یادم اومد بمب گذاری ماه رمضون اهواز : خیابون سلمان فارسی (نادری) . که مث الان با کلی تاخیر و اونم خیلی خلاصه و لابلای خبرهای ردیف چهارم و پنجم پخش شد!!
دلیل این سکوت و سانسور چیه؟
: هموطنان ما بی ارزشند؟
حادثه کشته شدن انسانها مهم نیست؟
یا شرم آوره که با اونهمه ادعای حراست و امنیت و .... نتونند جلوی این حوادث رو بگیرند؟
مگه صدا و سیما ادعا نمیکنه با مردم صادقه؟چرا این رسانه توی رسالت خودش که همانا خبررسانی بیغرض و شفاف هست اینطور کوتاهی میکنه؟
شهدای حادثه سقوط هواپیمای سی- صدوسی هم برامون عزیزند. اما تبعیض چرا؟؟؟؟ : باید حتما بین کشته شده ها چند "خبرنگار" از رسانه ملی باشه تا خبرش بسرعت و با وسعت هرچه تمام تر و در حد یک "عزای ملی" بیان بشه؟ تا خبر با تیتر درشت بیاد؟ تا اولین خبر صدا و سیما بشه؟ تا مث سقوط شهید کاظمی و همراهاش مورد کم لطفی قرار نگیره؟
سال 78 بجای خبر کتک کاری و... کوی دانشگاه ، گزارش دوستی یه سگ و یه گربه ی خانگی رو پخش کردند!! چرا؟ : گفتند اینها مشتی ضد نظام بوده ند پس سانسور کردیم!!
کشته های اهواز چی؟: چن تا عابر بودن مث من و تو که یدفه با انفجاری خونواده شون داغدار شد!!
و شیراز چی؟ اونها که دیگه برای دعا رفته بودند!! جالب اینه که از همین عزیزان با لفظ شهید و با تجلیل یاد میشه... پس دیگه اگه تروریست و خرابکار!! میدونستدشون میخواستند چه کنند!!
* لینک های مرتبط:
پاسخ به دو سوال دربارهی انفجار شیراز/ کوثر
سیما جان ! خسته نباشی /آهستان
گزارش بمب گذاری در کانون رهپویان/ عطر سیب
سانسور حیرت انگیز انفجار شیراز در رسانه ی ملی/ عصر ایران
بمب در حسینیه ی سیدالشهدای شیراز/فلورانس مهربون
گزارش عینی از لحظات انفجار بمب/ مرفه بادرد
انفجار در شیراز ماهیت وهابیت را افشا کرد/ نامحرمانه
گزارش بمب گذاری در شیراز/ نحل
... و خدا داناتر است/ زیرزمین هفتم
با نگاه آخرینش خنده کرد.. / چتر
رهپویان وصال به وصال رسیدند / بی عینک
تقدیم به...
دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمیدکه هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد .کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند،می ترسید راه برود، می ترسیدزندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید،زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد،می تواند...
او در یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی را بدست نیاورد،اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،روی چمن خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت وابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد... او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود...
شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟!
تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا ؟
شبیه یک پرنده، خیس از باران که می آیم
تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا ؟!
پس از طی کردن فرسنگها راهی که می دانی
کنار خستگیها، تکیه گاهم می شوی آیا ؟!
نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری
تو تصحیح تمام اشتباهم می شوی آیا ؟!
ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من
به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟!
برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری
برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟!
پس از صد سال ا گر بد ترجمه کردی نگاهم را
به پاس اشکهایم عذر خواهم می شوی آیا ؟!
تو شیرینتر از آن هستی که شادابیت کم گردد
و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟
سلام مسیح عزیزم،
بار اولم نیست که به تو سلام میکنم. آخرین بار هم نخواهد بود.
اما تا حالا با اشک برات ننوشته بودم.
مسیح عزیزم
میدونم همه چیو میدونی اما میخوام بگم برات تا خودم سبک شم
اینجا همه چی ریخته به هم
انقدر مردم گیج شده ند که یادشون میره به مهربونی تو فکر کنن
انقد آدمها قاطی کرده ن که یادشون رفته که روش تو مدارا بود! نه توهین و حمله
انقدر درگیر ماشین ها شده ند که فراموش کرده ند که تو بشارت اومدن برادرت رو داده بودی بهشون...
نمیدونم شایدم فقط به همون خاطر ورداشتند و حرفهاتو تحریف کردند....
ناراحت نشو عزیزم
مردم اغلب همینه کارشون:
فراموشی!
یادته پیروان موسی؟ اونهمه پاشدن و رفتند تا به ارض موعود برسن؟ وقتی رسیدن اصلا یادشون رفت که اونهمه رنج سفر فقط واس این بود که میخواستند اولین قومی باشن که وقتی"احمد" توی ارض موعود ظهور میکنه بهش خوشامد بگن!!
انقد یادشون رفت که شدن قاتل جونش!
چرا راه دور میریم: یادته بعد از اونهمه اصرار و پافشاری محمد ٍ ما هم مردم یادشون رفت که تنها جانشین برحقش علی بود و بس؟
دیدی همون یتیمهایی که علی براشون شبونه غذا می برد چه جوری حسینش رو تیکه تیکه کردن؟
میدونم امروز که "پیروان غیرواقعی تو" به برادرت توهین میکنن همونقدر زجر میکشی که پیامبر ما کشید وقتی مردمش دچار فراموشی شدند و علی رو تنها گذاشتند ...
اما نازنینم
حماقت آدمها که دیگه پای پیامبراشون نیست . هست؟ اما شماها انقدر خوبین که لغزش اونها رو هم پای خودتون مینویسین.
مسیح خوبم!
میدونم دلت خونه
اما شنیدم طاقتت هم زیاده
مث طاقت مهدی .... که هی می بینه ما چه میکنیم و به رومون نمیاره
مسیحم!
میدونم تو هم منتظری
گمونم فقط تویی که خوب می فهمه مهدی چی میکشه
راستی: سلام ما رو به مهدی برسون
بگو خیلی جات خالیه
منتظر هردوتونیم.
پ. ن. : خاله بهار دعوتم کرد برات بنویسم. دوست دارم منم از همه بخوام این کارو بکنن. به ویژه از این دوستان دعوت میکنم تا نامه ای به تو بنویسن: رضوان ، کبریا ، صبا ، سرگیجه ، جوون و عمو اکبر .
شاید جواب آیا راًی میدهید برای بعضی ها مهم باشه اما بنظر من بجای این سوال کلیشه ای و ...! یکی باید از کدخدا-بعداز-این بپرسه: آقا! خانوم! تو اصلا به فکر همولایتی هات هستی؟؟؟ درداشونو میشناسی؟ اصلا وقتی از ولایتت انتخاب شی دیگه سراغی از همسایه هات می گیری؟... یا دیگه اصلا میری تو هم شهر نشین می شی تا دیگه حتی همسایه شونم نباشی؟که بعدها واسه ازدواج بچه هات اولین ملاکت "رجال" بودن بابا و ننه طرف باشه؟
این سروده ی"آرش شیدایی"دردی رو تو دلم زنده میکنه: که اونی که واسه پیروز شدن!! (عین لفظی بود که از یکی از تبلیغات-چی ها شنیدم) راًی میخره کجا و اونی که بفهمه یتیم همسایه شب عید نداره کجا!
چقدر کم میاریم مرحوم امیرکبیر رو که واسه درد همولایتی هاش زار بزنه!!
از ولایت چه خبر؟
در ولایت همه چیز آرام است همه بر وفق مراد
چشمه ها جوشانند گاو ها پر شیرند رمه ها پرواری
حاجیان سبحه و سجاده بدست از تفاخر سرمست رو به مسجد دارند
در ولایت همه چیز آرام است همه بر وفق مراد
زارعان بیل بدوش با فغانی خاموش تخم حسرت کارند
از ولایت چه خبر؟
گوش صاحبده ما سنگین است
سفره اش رنگین است اهل نذر است و نیاز
اهل ذکر است و نماز
در ولایت همگان مسجدی اند همگان اهل خدا
از ربا نیست خبر از زنا نیست خبر خبر از خلوت شیطانی نیست
همه بی دوز و کلک همه بی روی و ریا الغرض غیر مسلمانی نیست
گر در این آبادی پسران بیکارند پسران معتادند قصه تقدیر است!
رفت اگر دختر بیچاره ی بی شوی خطا کار شیطان بوده است!
شد یکی حاجی و دیگر شده بی برگ و نوا کار یزدان بوده است!
ورنه بیدینی نیست!
آه ای مردم آبادی دور خوابتان شیرین باد
آب اگر برد گلیم زن بی شوی چه غم؟
او خدایی دارد!
در ولایت همه چیز آرام است در ولایت خبری نیست که نیست
آخور گاو همه پر کاه است گاو ها بر سر آخور دائم!
گاو ها پر شیرند رمه ها پرواری...
عجب از این سیاه شهر
عجب از این سیاه شهر
که مرد و زن ، سیاه ها سپیدها ، همه شبیه یکدگر
عجب ز تو ، عجب ز من
که درد هایمان یکی است ، نگاه یخزده ، خوشی و غصه هایمان ، نت صدایمان یکی است
عجیب نیست که آسمان روی سر ، دروغ ها فریب ها
که حرفهایمان یکی است ، صدای پایمان یکی است
سلاممان کلاممان ، مرض ، دوایمان یکی است
غریبگی و دوستی ، صدای سازهایمان ، صدای گریه هایمان و اسم هایمان یکی است
عجب از این سیاه شهر
که قصه های مردمان ، صدای خنده های آب
و خانه های روی هم و تپه های عاشقی
همه شبیه یکدگر.............همه یکی است