• وبلاگ : غريب آشنا
  • يادداشت : خوزستان من
  • نظرات : 69 خصوصي ، 79 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    تو را مي خواهم و دانم که هرگز
    به کام دل در آغوشت نگيرم
    تويي آن آسمان صاف و روشن
    من اين کنج قفس مرغي اسيرم

    ز پشت ميله هاي سرد و تيره
    نگاه حسرتم حيران به رويت
    در اين فکرم که دستي پيش آيد
    و من ناگه گشايم پر به سويت

    در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
    از اين زندان خامش پر بگيرم
    به چشم مرد زندانبان بخندم
    کنارت زندگي از سر بگيرم

    در اين فکرم من و دانم که هرگز
    مرا ياراي رفتن زين قفس نيست!
    اگر هم مرد زندانبان بخواهد
    دگر از بهر پروازم نفس نيست!

    ز پشت ميله ها هر صبح روشن
    نگاه کودکي خندد به رويم
    چو من سر مي کُنم آواز شادي
    لبش با بوسه مي آيد به سويم...

    اگر اي آسمان خواهم که يک روز
    از اين زندان خامش پر بگيرم،
    به چشم کودک گريان چه گويم؟!
    ز من بگذر که من مرغي اسيرم...

    فروغ