تو را مي خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگيرمتويي آن آسمان صاف و روشنمن اين کنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيرهنگاه حسرتم حيران به رويتدر اين فکرم که دستي پيش آيدو من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فکرم که در يک لحظه غفلتاز اين زندان خامش پر بگيرمبه چشم مرد زندانبان بخندمکنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فکرم من و دانم که هرگزمرا ياراي رفتن زين قفس نيست!اگر هم مرد زندانبان بخواهددگر از بهر پروازم نفس نيست!
ز پشت ميله ها هر صبح روشننگاه کودکي خندد به رويمچو من سر مي کُنم آواز شاديلبش با بوسه مي آيد به سويم...
اگر اي آسمان خواهم که يک روزاز اين زندان خامش پر بگيرم، به چشم کودک گريان چه گويم؟!ز من بگذر که من مرغي اسيرم...
فروغ