سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
غریب آشنا
غریب آشنا

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 5/11/90 :: ساعت 11:30 صبح)

    غم تا چند وقت پیش برای مردم بود
    من هم درک نمی کردم پیر شدن یک روزه را ،
    اما می دانم که این آخری هم نیست ، می دانم باید بمانم و ببینم رفتن تک تک عزیزانم را ، می دانم...
    و این موجی از وحشت در من ایجاد می کند...
    کاش می شد که تاب بیاوری وقتی کمرت می شکند ، کاش می شد زنده بمانی وقتی رفتن عزیزت را به نظاره می نشینی ، کاش حداقل کسی کار به کارت نداشته باشد و به درد خود بمیری.
    اکنون خوب می دانم از دست دادن عزیزی به این مهربانی یعنی چه ؟ می دانم لحظه ای را که می رسی و جای خالی عزیزی که انگار قرار بوده آخرین نفری باشد ، که نباشد را می بینی چه حالی داری ؟
    می دانم وقتی حس می کنی خیمه ات دیگر عَلَمش افتاده ، زانوانت سست می شود یعنی چه ؟
    می دانم وقتی هر بار دیگر که به آن خانه می روی کسی ، چیزی انگار چنگ می زند به قلبت ،
    می دانم وقتی می روی داخل ، جای تک تک قدم هایش را می بینی و می خواهی بوسه بزنی به جای جایی که با او بوده ای و دیگران راحت نمی گذارندت ،
    صدای خنده هایش ،حرف های دلنشینش ، مهربانانه صدا زدنت را و.. و.. .و..و... ، اما این آخری را هم به یاد می آوری
    جای تابوتش را ،
    و بغل کردن پا تا سرش را ،
    بوسیدن صورت سردش را ،
    صورتی که دیگر مثل همیشه بوی عطرهای خوب نمی دهد
    و مثل همیشه به رویت مهربانانه نمی خندد ،
    از یاد نمی توانی ببری اینها را
    و اما اطرافیان ؛
    همین که مثلا 40 روز می گذرد فکر می کنند که همان طور که برای آنها تمام شد و فراموشش کردند ، تو هم فراموش کردی که آرام تر شدی . غافل از اینکه تازه اول دلتنگی هایت وقتی شروع می شود که چند ماه می گذرد که ندیدی اش ، گاهی حتی تلفن را بر می داری که زنگ بزنی که صدایش را بشنوی که آرام شوی ؟و تازه می فهمی چه خیال محالی است
    و دلت می خواهد ضجه بزنی از نبودنش ولی دیگران می خواهند که خوب باشی ! که آرام باشی ! و تعجب می کنند از بی تابی تو
    و این تراژدی به همین جا هم ختم نمی شود
    بدتر می شود وقتی خوابش را هم نبینی دیگر
    وقتی کم کم حس کنی دیگر طنین صدایش در گوشت نمی پیچد انگار
    حس کنی دیگر گرمی دستانش را به خاطر نمی آوری
    و خیلی چیزهای دیگر

    *هنوز نتونسته م باور کنم. گاهی از خودم می پرسم دارم برا "
    سلامتی"ش آیه الکرسی میخونم...مث همیشه؟



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 14/10/90 :: ساعت 8:50 صبح)

    هر آهنگی که گوش میدم
    به هر زبونی که باشه
    بغضم رو میشکنه...
    نمی دونم...
    بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلطه


    *از همه دوستانی که تو این غم بزرگ همراهیم کردند ممنونم. ایشالا بتونم تو شادیهاتون جبران کنم. برا همه تون آرزوی تندرستی میکنم. امیدوارم همیشه عزیزانتون سالم و سلامت کنارتون باشن.
    **
    فکر نمیکنم اونی که فقط بدنیات آورده الزاما نزدیکتر باشه بهت تا اونی که با جون و دل زحمتتو کشیده و بزرگت کرده! سایه سرت بوده! زندگیت بوده آرامش دلت بوده.



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 30/9/90 :: ساعت 12:20 عصر)

    آواز عاشقانه ی ما در در گلو شکست
    حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

    دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
    تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

    سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
    آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

    ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
    ای وای، های های عزا در گلو شکست

    آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
    خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

    «بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
    «آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
    (قیصر امین پور)


    *دیروز با دستای خودم عزیزی رو به خاک سپردم که مادرم بود.
    دلم برا صدای مناجاتش خیلی تنگ شده. صداقت نگاهش. سادگی رفتارش.
    ایمان قشنگش. و خنده های دلنشینش. و دل پاکش.



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 8/9/90 :: ساعت 3:49 عصر)

    میگن مهمون عزیزه...چون مهمونه.
    اگه غریب هم باشه چی؟
    و اگه دلش بقدر یک دنیا گرفته باشه چی؟
    و اگه شکافهای سینه ش با هر ضربان، قلبشو تا نزدیک گلو مشایعت کنه...
    اگه وقتی اومده در خونه ت که از ته دل احساس بی پناهی می کنه چی...؟
    و اگه لحظه شماری کرده باشه... غرورش، بغضشو جویده باشه تا پای ضریحت چی...؟
    بغلش میکنی.
    مگه نه؟
    وقتی قامت همیشه استوارش پیش ضریحت یکباره بر زانو فرو می ریزه...
    صدات میکنه
    و ازت کمک میخواد...
    نگاش میکنی...مگه نه؟
    با آغوش بااااااااز و مهمون نوازی مثال زدنیت میگیریش تو بغل...به ناله هاش گوش میدی
    و بهش اجازه میدی به خودش امید بده ...
    امید بده به قلبش و بگه
    "وقتی تو این شبهای خاص دعوتت کرده پیش خودش،
    وقتی برای اولین بار تو زندگیت مهمون امامزاده صالح (ع) شده دلت،
    پس مطمئن باش
    که
    خیلی زود
    برای ادای نذرت
    باز به پابوسش خواهی آمد."



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 2/9/90 :: ساعت 11:47 صبح)

    ….از تنها بودنم راضی نیستم ؛ اما ….
    خوشحالم که با خیلی ها نیستم … !!!
    مثل آن مسجد بین راهی…
    تنهایم
    هرکس هم که می آید
    مسافر است
    میشکند…
    هم نمازش را
    هم عهدش را
    هم دلم را…
    …و می رود….



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 10/8/90 :: ساعت 12:10 عصر)


    به یاد زنده ترین یاد روحم و ماندگارترین شاعر زندگیم. قیصر شعر ایران. او که بر خود می بالم که همان زادگاهی را نفس کشیدم که او کشید... بی آنکه هنوز بزرگی و راستی را از او آموخته باشم...فقط در "آرزو"ی او شدن مانده ام.
    به بهانه‌ی رفتنش. او که "دستور زبان عشق" را می‌دانست
    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده‌ام
    که سال‌های سال
    در انتظار تو
    کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
    و همچنان
    به نرده‌های ایستگاه رفته
    تکیه داده‌ام!
    ...
    از قیصر امین‌پور (یادش ماندگار)



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 29/6/90 :: ساعت 2:48 عصر)

    *غریب آشنا...
    http://simorgh01.blogfa.com


    من به اندازه ی بی مهری چشمان تو غمگین ماندم
    و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی،
    نگران
    تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان...


    * حالم به هم میخوره از اینکه سالی یک بار حضرات یادشون میفته خوزستان هم وجود داره! شانس آوردیم هفته دفاع مقدسی داریم توی تقویم وگرنه همین سالی یکبار رو هم عنایت نمی فرمودند!!



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 16/6/90 :: ساعت 3:31 عصر)

    هرگز فراموش نمیکنم که برای داشتن تو
    دلی را به دریا زدم
    که از آب واهمه داشت...



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 17/3/90 :: ساعت 12:37 عصر)

    چند وقته که احساس غربت عجیبی باهامه
    انگار دیگه هیچ جا آرامش «تو وطن بودن» رو ندارم... نه تو شهرایی که به اجبار زمونه باید اونجاها باشم و نه حتی توشهرهای زادگاهم، خوزستان. چرا اینجوری شده م؟ نکنه روزی برسه که با افق و غروب و ابرا هم غریبه بشم؟ اسم این چیه نمیدونم بی هویتی...پوچی...خودباختگی...نمیدونم هرچی هس فقط میدونم پوچی و سبکی نیس..برعکس سنگینی این بغض همه جا باهامه. وقتی از اهواز و کارون دور میشم خیلی زود دلتنگ میشم اما وقتی برمیگردم حس میکنم دیگه این مادر فرزندشو نمی پذیره نمیشناسدش باهاش غریبی میکنه. از خاکی بودنم کم نشده. هنوز با همه زود خودمونی هستم. هنوز وقتی به یاد خونگرمی مردمش میفتم بغض میکنم و دلم شرجی و خاک و آلودگی هواشو هوس میکنه. دلم تنگ میشه برا آدمایی که محرومیت هنوز نتونسته صمیمتشون رو کمرنگ کنه. اما چرا زادگاهم بام غریبی میکنه؟ چرا هیچ جا دیگه احساس «خونه بودن» رو برام نداره؟ دلم میخواد تابستون تو گرمای نفسگیر خوزستان شهر به شهر و روستا به روستا بگردم شاید دیدن آثار باستانی "آنزان/ انشان" ایذه و شوش، شاید لمس درد و رنج آبادان و خرمشهر از یاد رفته، شاید سرزندگی و سرسبزی باغهای شوشتر، یا غم قیصر خفته در گتوند، یا سرمای شنا تو آب زلال دزفول، یا تندی بوی گاز مسجد سلیمان، یا تیزی آفتاب و شرجی ماهشهر، یا خاطرات پاک کودکیهای دور و گمشده ی اهواز....شاید یکی از اینها بالاخره بتونه روح خسته مو تکونی بده... یه جوری تکونم بده که بالاخره زادگاهم بام آشتی کنه، منو بپذیره، و بهم آرامش بده. چرا من دیگه مال هیچ جا نیسنم؟
    دوست خوبی داشتم که یه بار برام این شعرو نوشت...و ایکاش پیشم بود الان...شاید اون میتونست بهم بگه من چه مرگمه؟...ولی باز هم چه سود که دیگه "اینجا" و "اونجا" هیچکدوم مفهومی ندارن برام...
    اینجا آسمان ابری ست آنجا را نمیدانم
    اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم
    اینجا فقط رنگ است آنجا را نمیدانم
    اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( یکشنبه 7/1/90 :: ساعت 8:54 صبح)

    اولین روز دبستان بازگرد                کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
    بازگرد ای خاطرات کودکی             بر سوار اسب های چوبکی
    خاطرات کودکی زیباترند                یادگاران کهن مانا ترند
    درسهای سال اول ساده بود         آب را بابا به سارا داده بود
    درس پند آموز روباه و خروس          روبه مکار و دزد و چاپلوس
    روز مهمانی کوکب خانم است        سفره پر از بوی نان گندم است
    کاکلی گنجشککی باهوش بود       فیل نادانی برایش موش بود
    با وجود سوز و سرمای شدید        ریز علی پیراهن از تن می درید
    تا درون نیمکت جا می شدیم         ما پر از تصمیم کبری می شدیم
    پاک کن هایی ز پاکی داشتیم        یک تراش سرخ لاکی داشتیم
    کیفمان چفتی برنگ زرد داشت       دوشمان از حلقه هایش درد داشت
    گرمی دستانمان از آه بود             برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
    مانده درگوشم صدایی چون تگرگ    خش خش جاروی با پا روی برگ
    همکلاسیهای من یادم کنید           باز هم در کوچه فریادم کنید
    همکلاسیهای درد و رنج و کار         بچه های جامه های وصله دار
    بچه های دکه سیگار سرد             کودکان کوچک اما مرد مرد
    کاش هرگز زنگ تفریحی نبود           جمع بودن بود و تفریقی نبود
    کاش میشد باز کوچک میشدیم       لا اقل یک روز کودک می شدیم
    یاد آن آموزگار ساده پوش               یاد آن گچها که بودش روی دوش
    ای معلم نام و هم یادت به خیر        یاد درس آب و بابایت به خیر
    ای دبستانی ترین احساس من        بازگرد این مشقها را خط بزن

    به یاد بچه های دیروز...... .



  • کلمات کلیدی :


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    جمعه می شود چهل روز
    زبان
    این بار...مادر در گلو شکست
    پنجره نور
    مسجد بین راه
    جای خالی ای که 4 ساله شد...
    اندازه ی تنهایی من
    دریا
    می شناسیم؟
    اولین روز....
    [عناوین آرشیوشده]