عجب از این سیاه شهر
عجب از این سیاه شهر
که مرد و زن ، سیاه ها سپیدها ، همه شبیه یکدگر
عجب ز تو ، عجب ز من
که درد هایمان یکی است ، نگاه یخزده ، خوشی و غصه هایمان ، نت صدایمان یکی است
عجیب نیست که آسمان روی سر ، دروغ ها فریب ها
که حرفهایمان یکی است ، صدای پایمان یکی است
سلاممان کلاممان ، مرض ، دوایمان یکی است
غریبگی و دوستی ، صدای سازهایمان ، صدای گریه هایمان و اسم هایمان یکی است
عجب از این سیاه شهر
که قصه های مردمان ، صدای خنده های آب
و خانه های روی هم و تپه های عاشقی
همه شبیه یکدگر.............همه یکی است


نوشته شده در  سه‏شنبه 21/12/1386ساعت  10:31 صبح  توسط سیمرغ 
  نظرات دیگران()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[28/3/1387- 1:39 ع] عذرخواهی از همه دوستام بخصوص دوستان پارسی بلاگی:
[19/3/1387- 4:39 ع] خوزستان من
[13/3/1387- 9:21 ص] امام
[1/3/1387- 2:12 ع] دعا میخواهیم!
[25/2/1387- 1:24 ع] تبریک
[22/2/1387- 2:35 ع] هستم اگر میروم
[14/2/1387- 9:35 ص] عذر
[7/2/1387- 2:28 ع] به یاد؟
[31/1/1387- 4:25 ع] پیروزی مدرن!!
[26/1/1387- 10:24 ص] و باز درد : این بار شیراز
[25/1/1387- 9:56 ص] زندگی
[20/1/1387- 2:29 ع] تباهم می شوی آیا؟
[18/1/1387- 1:18 ع] سلام مسیح عزیزم، ...
[27/12/1386- 9:27 ص] همولایتی!
[21/12/1386- 10:31 ص] عجب از این سیاه شهر
[آرشیو شده ها]