سلام دوستاي خوبم
خدا رو شکر عمل اصليم با موفقيت انجام شد. باميدخدا چند مرحله بعديش هم سپري خواهد شد.خيلي عجله داشتم که زودتر بيام و ازخجالتتون دربيام. ببخشيد منو که باعث نگراني و زحمتتون شدم. ميدونم منو از دعاتون محروم نميکنين. فقط شرمنده م که حالم حتي اجازه نداد کامنتا رو بخونم... چه برسد به اينکه بتونم عمومي شون کنم. انشالله بمحض اينکه بهتر بشم براي تشکر و دست بوسي، تک تک خدمت ميرسم.
از وبلاگهاي بدنبال خويشتن خويش و پياده تا عرش تشکر ميکنم که در نبود من با نهايت امانتداري، قالب وبلاگو درست کردند. از امين آقا هم ممنونم که زحمت تايپ کردن اين ديکته رو تقبل کرد.بازم منو عفو کنين که نشد تک تک تشکر کنم. ميگن دعاي بيمار ميگيره. براي همه تون سعادت آرزو ميکنم و تندرستي.

نوشته شده در  يكشنبه 22/2/1387ساعت  2:35 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

يکشنبه 8 ارديبهشت 1387 ، ساعت 3:15  تقريباً عصر: چيزي بين دروازه دولت و ميدون فردوسي: يه نفر که بعد از انجام ماموريتش، حالا ميخواست بره چيزي بخوره ، با وجود همه مشغله فکري حواسش به ماشينها بود و داشت رد ميشد از خيابون که
يه موتوري
و
صداي شکسته شدن شيشه :
که معلوم نبود از عينکه يا از محافظ موتور...
خورد شدن چيزي که مشخص نبود بينيه يا دندون...
صداي گازدادن موتورسواري که بي شک معلوم بود نه قلب داره و نه خدا!
مزه خون! و نگاهي به آسمون : که : خدايا !! تسليم!! : من مال تو!
و امروز: سيمرغي که با پر و بالي زخمي... و تا حدي شکسته!! ، اومده بگه دوستان: سالمم ، به خير گذشت. اما لمس کردم که : مرگ مث سايه باهامونه. و اعتراف ميکنم که اين واقعيت ، فقط حق همسايه نيست!
پ.ن. : هم از دوستان وبلاگي و هم از عزيزاني كه تلفني يا حضوري زحمت كشيدند و جوياي حالم شدند تشكر ميكنم. اميدوارم تو لحظات شاد زندگيتون بتونم جبران كنم.

نوشته شده در  شنبه 14/2/1387ساعت  9:35 صبح  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

بي منظور و بي مناسبت نيس. اما چون سكوت رو اجباراً همراهمون كرده ن، رفيق نيمه راه نميشم! و همچنان اين رفيق ناخواسته رو مشايعت ميكنم شايد بره خونه خودش ! :
شما چي؟ميدونيد اين شعر براي كيه؟
کبوترانه پريديد، خوش به حال شما
قفس چگونه نشد مانع وصال شما؟!
همين که بال گشوديد،
آسمان لرزيد
و عرشيان صله دادند در قبال شما
قسم به عشق، به نام نجيب آن سوگند
نديده است کسي در مثل، مثال شما
ميان آتش و خون، عاشقانه رقصيديد
كه جاودانه رقم خورده بود فال شما
و ما نظاره گران عروجتان بوديم
چه عاشقانه عروجي! خوشا به حال شما

سفر!چه رسم قشنگي!سفر به عرش خدا
سفر به خير!سفر خوش! سفر حلال شما
....فقط انقد بگم که اين حرف مرحوم قيصرامين پور برام تداعي شد:
صداي تو مرا باز دوباره برد
به بوي لحظه هاي بي بهانگي
که دل به گريه ها و خنده هاي بي حساب ميزنيم
به " آي روزگار ..."هاي حسرت دروغکي
غم فراق دلبر به خواب هم نديده ي هميشه بي وفا
به جور کردن سه چهار بيت سوزناک زورکي
به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقي رها
به موج موج انتهاي بي کرانگي
دوار گردش نوار ...
مرور صفحه ي سفيد خاطرات خيس ...
صدا تمام شد!
سرم به صخره ي سکوت خورد ...
آه بي ترانگي!
:" غزل "


نوشته شده در  شنبه 7/2/1387ساعت  2:28 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()


پريروز با خوندن پست وبلاگ "زن بودن ممنوع" ، يه متني اومد به ذهنم که چن وقت پيش تو يه وبلاگ خونده بودم. راستش وقتي بعد از كمي تغيير ، اون روز گذاشتمش اينجا نه اسم وبلاگو به ياد داشتم ونه ميدونستم نويسنده ش كيه تا اينكه امروز توي كامنتها ديدم آبجي رضوان و مجهول عزيز لطف كرده ن و نوشته ن كه اين متن اولين بار توي وبلاگ چهارم شخص مجهول آورده شده به نقل از هفته نامه همشهري جوان و خانم نفيسه مرشد زاده هم نويسنده اصلي متن هستند. بي نهابت از اين دو عزيز ممنونم كه به من كمك كردند كه امانتدار باشم. از همه دوستان هم عذر ميخوام بابت ناآگاهيم.
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و ‏اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما ‏خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته ‏طلا؟ تپانچه ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟... نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، ‏سر مردش سوار است. آن گلوله اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز ‏نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.‏
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق ‏بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ‏ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با ‏چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را ‏مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي ‏شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها ‏نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از ‏حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.‏مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند ‏و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.‏
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما ‏خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني ‏خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقيه همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، ‏داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان ‏را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ‏ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان ‏هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم ‏همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با ‏يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ‏ريس مي كنيم. افتخارآميز است.‏
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل ‏كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود ‏بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن ‏مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمه گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، ‏خودش است. نيمه ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.‏
مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همه حق و حقوقمان ‏رسيده ايم. زنده باد تساوي!‏
بحث طعم خوش پيروزيه! شكوه پيروزي مدرن؟ فقط نفهميدم كي برد؟!


نوشته شده در  شنبه 31/1/1387ساعت  4:25 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

ديشب وقتي خبر بمب گذاري شيراز رو شنيدم براي چند لحظه خشکم زد
نه فقط بخاطر درد خود اين حادثه!
که از درد مسکوت گذاشتنش!
توي اين حادثه حداقل صد ايراني کشته و زخمي شدند... : نگفتم چه مذهبي داشتند يا چه گرايش سياسي!! نه! :بيش از صد انسان تيکه تيکه شدند
و چرابايد خبر اين درد بعد از "نتايج رقابت هاي فوتبال باشگاه هاي فرانسه" و "کشته شدن چند نفر در حادثه رانندگي در
ليبي" از صدا و سيما پخش بشه؟
يادم اومد بمب گذاري ماه رمضون اهواز : خيابون سلمان فارسي (نادري) . که مث الان با کلي تاخير و اونم خيلي خلاصه و لابلاي خبرهاي رديف چهارم و پنجم پخش شد!!
دليل اين سکوت و سانسور چيه؟
: هموطنان ما بي ارزشند؟
حادثه کشته شدن انسانها مهم نيست؟
يا شرم آوره که با اونهمه ادعاي حراست و امنيت و .... نتونند جلوي اين حوادث رو بگيرند؟
مگه صدا و سيما ادعا نميکنه با مردم صادقه؟چرا اين رسانه توي رسالت خودش که همانا خبررساني بيغرض و شفاف هست اينطور کوتاهي ميکنه؟
شهداي حادثه سقوط هواپيماي سي- صدوسي هم برامون عزيزند. اما تبعيض چرا؟؟؟؟ : بايد حتما بين کشته شده ها چند "خبرنگار" از رسانه ملي باشه تا خبرش بسرعت و با وسعت هرچه تمام تر و در حد يک "عزاي ملي" بيان بشه؟ تا خبر با تيتر درشت بياد؟ تا اولين خبر صدا و سيما بشه؟ تا مث سقوط شهيد کاظمي و همراهاش مورد کم لطفي قرار نگيره؟
سال 78 بجاي خبر کتک کاري و... کوي دانشگاه ، گزارش دوستي يه سگ و يه گربه ي خانگي رو پخش کردند!! چرا؟ : گفتند اينها مشتي ضد نظام بوده ند پس سانسور کرديم!!
کشته هاي اهواز چي؟: چن تا عابر بودن مث من و تو که يدفه با انفجاري خونواده شون داغدار شد!!
و شيراز چي؟ اونها که ديگه براي دعا رفته بودند!! جالب اينه که از همين عزيزان با لفظ شهيد و با تجليل ياد ميشه... پس ديگه اگه تروريست و خرابکار!! ميدونستدشون ميخواستند چه کنند!!

                                                                            * لينک هاي مرتبط:
                                                         
                                                         پاسخ به دو سوال درباره‌ي انفجار شيراز/ کوثر
                                                         سيما جان ! خسته نباشي /آهستان
                                                         گزارش بمب گذاري در کانون رهپويان/ عطر سيب
                                                         سانسور حيرت انگيز انفجار شيراز در رسانه ي ملي/ عصر ايران
                                                         بمب در حسينيه ي سيدالشهداي شيراز/فلورانس مهربون

                                                        گزارش عيني از لحظات انفجار بمب/ مرفه بادرد
                                                         انفجار در شيراز ماهيت وهابيت را افشا کرد/ نامحرمانه
                                                         گزارش بمب گذاري در شيراز/ نحل
                                                         ... و خدا داناتر است/ زيرزمين هفتم
                                                        با نگاه آخرينش خنده کرد.. / چتر
                                                        رهپويان وصال به وصال رسيدند / بي عينك


نوشته شده در  دوشنبه 26/1/1387ساعت  10:24 صبح  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

تقديم به...
دو روز مانده به پايان جهان. تازه فهميدكه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد .كفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در دستانش مي درخشيد.اما مي ترسيد حركت كند،مي ترسيد راه برود، مي ترسيدزندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم،‌نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد،زندگي را نوشيد،زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود،مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد،مي تواند...


او در يك روز آسمان خراشي بنا نكرد،زميني را مالك نشد،مقامي را بدست نياورد،اما...اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد،روي چمن خوابيد،كفش دوزكي را تماشا كرد،سرش را بالا گرفت وابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد،لذت برد و سرشار شد و بخشيد،عاشق شد و عبور كرد و تمام شد... او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود...


نوشته شده در  يكشنبه 25/1/1387ساعت  9:56 صبح  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

 


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟!

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا ؟




شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا ؟!




پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا ؟!


نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا ؟!




ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟!




براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟!




پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا ؟!




تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟ 


نوشته شده در  سه‏شنبه 20/1/1387ساعت  2:29 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

سلام مسيح عزيزم،
بار اولم نيست که به تو سلام ميکنم. آخرين بار هم نخواهد بود.
اما تا حالا با اشک برات ننوشته بودم.
مسيح عزيزم
ميدونم همه چيو ميدوني اما ميخوام بگم برات تا خودم سبک شم
اينجا همه چي ريخته به هم
انقدر مردم گيج شده ند که يادشون ميره به مهربوني تو فکر کنن
انقد آدمها قاطي کرده ن که يادشون رفته که روش تو مدارا بود! نه توهين و حمله
انقدر درگير ماشين ها شده ند که فراموش کرده ند که تو بشارت اومدن برادرت رو داده بودي بهشون...
نميدونم شايدم فقط به همون خاطر ورداشتند و حرفهاتو تحريف کردند....
ناراحت نشو عزيزم
مردم اغلب همينه کارشون:
فراموشي!
يادته پيروان موسي؟ اونهمه پاشدن و رفتند تا به ارض موعود برسن؟ وقتي رسيدن اصلا يادشون رفت که اونهمه رنج سفر فقط واس اين بود که ميخواستند اولين قومي باشن که وقتي"احمد" توي ارض موعود ظهور ميکنه بهش خوشامد بگن!!
انقد يادشون رفت که شدن قاتل جونش!
چرا راه دور ميريم: يادته بعد از اونهمه اصرار و پافشاري محمد ٍ ما هم مردم يادشون رفت که تنها جانشين برحقش علي بود و بس؟
ديدي همون يتيمهايي که علي براشون شبونه غذا مي برد چه جوري حسينش رو تيکه تيکه کردن؟
ميدونم امروز که "پيروان غيرواقعي تو" به برادرت توهين ميکنن همونقدر زجر ميکشي که پيامبر ما کشيد وقتي مردمش دچار فراموشي شدند و علي رو تنها گذاشتند ...
اما نازنينم
حماقت آدمها که ديگه پاي پيامبراشون نيست . هست؟ اما شماها انقدر خوبين که لغزش اونها رو هم پاي خودتون مينويسين.
مسيح خوبم!
ميدونم دلت خونه
اما شنيدم طاقتت هم زياده
مث طاقت مهدي .... که هي مي بينه ما چه ميکنيم و به رومون نمياره
مسيحم!
ميدونم تو هم منتظري
گمونم فقط تويي که خوب مي فهمه مهدي چي ميکشه
راستي: سلام ما رو به مهدي برسون
بگو خيلي جات خاليه
منتظر هردوتونيم.

پ. ن. : خاله بهار دعوتم كرد برات بنويسم. دوست دارم منم از همه بخوام اين كارو بكنن. به ويژه از اين دوستان دعوت ميكنم تا نامه اي به تو بنويسن: رضوان ، كبريا ، صبا ، سرگيجه ، جوون و عمو اكبر .


نوشته شده در  يكشنبه 18/1/1387ساعت  1:18 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

اين تعطيلات نوروزي فرصتي بود واسه دور هم جمع شدن: يه شب با بچه هاي فاميل (بازه ي سني 17 تا 47 سال) دور هم نشسته بوديم و يييهو حرفمون کشيد به کارتون ها و شخصيتهاي برنامه کودک....و اين جرقه اي شد براي پست امروز من:
بچه ها من خلاصه اي از اونچه تو ذهنم مونده رو ميگم اينجا. شما هم کمکم کنين. خيلي سعي کردم کسي (!!) از قلم نيفته اما ممنون ميشم اگه از کاراکتر مورد علاقه تون يادنکرده م بهم بگين.
تقديم به شما به ياد پاکي هاي بچگي!

::سندباد، علي بابا و بابا علاالدين
::پلنگ صورتي، مورچه و مورچه خوار و بازرس و دودو دستيار کودنش که من عاشقش بودم با اون صداي دوبله
که الحق نظيييييييييييييير نداشت!
:: پسرشجاع، شيپورچي و دار و دستش.
جمعه ها نشونش ميداد يادمه هميشه بابام ظهراي جمعه که ميخواس بخوابه ميگفت: واسه پسر شجاع منو بيدار کنين! که البته هميشه وقت اين کارتن لالا بودن حضرت آقا!!
:: بل و سباستين
؛ وفاداري بل رو خيلي دوست داشتم.
::نل و بابا بزرگش و اون يارو که موهاش روي صورتش بود و معلوم نبود کيه. آي از دست بابا بزرگ نل حرص مي خوردم. آي حرص مي خوردم. آخر پيرمرد خرفت بود.
...و اون عروسکهايي که نل ميساخت و هرجا مي رفت هديه ميداد! پارادايس...که بعدا فهميديم همون پرديس (بهشت) خودمونه!
:: رابين هود و پرنس جان و داروغه
ناتينگهام و ماره هيس هيس. عاشق ماره بودم وقتي حرف ميزد. اون مرغ چاغه که با پرنسس بازي مي کرد هم آخر خنده بود. از ميون بچه ها هم لاک پشته آخر دلقک و پپه بازي. واي يادش بخير وقتي رابين هود رو نشون ميداد يعني که ديگه نوروز شده!!
::پينوكيو و فرشته مهربون! و صد البته گربه نره و روباه مكار. از دست کاراي پينوکيو و بي شعوريش هم کلي لجم مي گرفت.
::سرنتي پيتي و کاپيتان اسکاچ که دنبال جزيره بود. پيلا پيلاي وراج و پري دريايي ممنوع التصوير!! : خانم لورا که هميشه تو فکر بوديم اين کيه که هيچوقت نشونش نميده؟؟
:: گوريل انگوري. با اون ماشينش كه شبيه دوو ماتيز بود

:: جيمبو. جيمبو. جيمبوووووووووووووووووووووو
:: يونيکو. مي دونم که خيلي ها دوستش داريد. اسب شاخدار افسانه اي.
::بارپابابا عوض ميشه!
::تام و جري! 
يا همون موش و گربه . کلي دلم واسه تام مي سوخت. همش بد بياري مياورد. ولي در عوض اون جري خيلي بد بود. حالم ازش بهم ميخورد. هميشه دوست داشتم تام حالش رو بگيره.
::رامكال! باحال ترين کاراکترش اون کلاغه صابون دزدش بود که بالاي کليسا خونه داشت. استر لينگ: که هميشه خدا کت و شلوارش تنش بود!! اسم سگش
چي بود؟ آهان: ووزت... و اون اسکانکهاي بدبو که......!!
:: بنر و عمو جغد شاخدار. دوست دختر بنرو يادتونه؟ : سو.  اون سنجابه رو يادتونه که هميشه مخالف بود؟ يه بار همه سنجاب ها گفتند كه بريم بنر رو پيدا كنيم بعد اون گفت من مخالفم. بهش گفتن اينبار با چي!! گفت: با اينكه نريم بنر رو پيدا كنيم.
:: پروفسور بالتازار با اون آهنگ باحالش. بال بالتازار. بال بالتازار. بالتازااااااااااااااااااار
::تنسي تاکسيدو و كمد آقاي ووپي كه هميشه شبيه كمد خودم بود.
:: دهكده حيوانات. ببره با اون کمر قيتونش و ادعاش خيلي باحال بود.(همين کارتون بود ديگه يا اشتباه مي کنم؟)
::بامزي قوي ترين خرس جهان و شلمان که هميشه تا ساعتش زنگ مي زد همون جا مي خوابيد.
::
لولك و بولك كه عاشق جفتشون بودم
:: پاپاي ملوان زبل با اون زن
دراز کودنش
:زبل خان اينجا؛ زب
ل خان اونجا؛زبل خان همه جا! کيف مي کردم وقتي زبل خان حرف مي زد و اون تيکه اولش که دست مي کرد و يه شيره ميومد رو خيلي دوست داشتم.
:: اي کيو سان که تريپ با سايو جان داشت. منو بگو كه اولش فكر ميكردم اين اي كيو و سايو با هم دوستن ولي بعد كه بدون سانسورش رو ديدم فهميدم نه بابااااااااااااااا.............
:: خانواده دكتر ارنست با اون دختر مشنگشون
: فلونه؟ هميشه فکر مي کردم يه آدم چقدر مي تونه خنگ باشه. فرانک داداش بزرگه بود که بعدابا فداکاري کاپيتان به خونواده رسيد. و جک داداش کوچيکه. و اون جوونورشون:... که چون چهارشنبه پيداش کرده بودن اسمشو گذاشتن مرکر
:: هاكل بري فين که هميشه يه پاچه شلوارش بالاتر از اون يکي بود و اون يارو سرخپوسته. اسمش اينجونجو بود؟
:: پت و مت! واااااااااااااااااييييييي  اينارو كه ديگه
ته ته ته خرابكاري بودند.
:: سه كله پوك با اون دماغ هاي گندشون و حرف زدن باحالشون
::واتو واتو! آهنگ اول کارتونش رو خيلي دوست داشتم.
:: الفي اتکينز و باباش كه هميشه پيپ مي كشيد
::يوگي و دوستان. زياد با اين يارو يوگيه حال نمي کردم ولي سوسمار توش
حرف نداشت!
:: موش كوهستان
::دور دنيا در 80 روز
... آقاي فاگ... راستي اسم زنه چي بود؟ که اهل هندوستان بود و يه بار که برف ديده بود داشت از شادي ميمرد؟
::آنت و لوسين. مرگ من
آنت لجباز بود. گرچه هميشه هم لوسين رو سرزنش ميکردم واسه اتفاقي که اون باعث شد واسه داداش آنت بيفته. اسم داداش کوچيکه چش آبي آنت يادم نيس.
::بچه هاي مدرسه والت. يکي از تاثير گذارترين قسمتاش اون داستاني بود که واسه فرنچي تعريف مي شد قضيه يارو پسره خلافه و مادربزرگش. دوسش مي داشتم فراوون

::هاج! زنبور عسل و اون مانتيز سبز بدجنسش که کلي من رو مي ترسوند!
::نيك و نيكو. جفتشون حالم رو بهم مي زدن ولي باحالترين کاراکتراشون اون سوسکاي خاک قلطون بودن که همش به جون هم غر مي زدن
::ميتي کومون. مامور مخصوص حاکم بزرگ.اين علامت حاكم بزرگه! همشون رو دوست داشتم. ز
ونبه هم که جاي خود داشت آخرت يه سگ بود. هميشه دوست داشتم يه سگ اينجوري ميخريدم.
::ب
اخانمان (پرين و مادرش با اون الاغه : پاريكال) و سگش : بارون...
::بابا لنگ دراز با شرکت جودي ابوت. جودي رو دوست داشتم
 جودي يعني مقاومت!! ولي اون دوست بدجنس پولدارش رواصلا!
:: حنا! دختري در مزرعه! آخيييييييي. از همون بچگي آهنگش رو كه ميذاشت ميخواستم گريه كنم. دلم براي حنا خيلي ميسوخت.
::گاليور و كاپيتان ليچ و جمله معروفش: گاليور نقشه رو رد كن بياد بعلاوه کوتوله هاي تو دستش مثل فلرتيشيا و اون
: من مي دونم نميشه!
::مهاجران. دکتره با سبيلاش و آقاي پتيبل که واقعا زشت بود و سگشم مثل خودش. از اون خواهر کوچيکه لوسيفر بود چي بود حالم بهم مي خورد بهم مي دادنش خفه  اش مي کردم چون هميشه دردسر درست مي کرد.
اون قسمتي که حافظه شو از دست داده بود!! چه حالي ميکرد واس خودش!! کلارا...آخي...آبجي بزرگه بود آره؟ اسم بقيه شونو يادتونه؟
:: مگ مگ و دوستان و اون ماره نيش نيش با رفيق تپل خنگش. خوراكم اون تلوزيويه بود كه مثل
اجل ناغافل ظاهر ميشد.
::ممول و دختر مهربون. من با شخصيت اسکار خيلي حال مي کردم. خواهر اسکار: گريس... واي هم دوسش داشتم که شر بود و هم بدم ميومد که خير نداشت!حسود!
:بلفي و لي لي پيت با مونگا
ااااااااااااااااال!
::بينوايان.كوزت و خانواده تنارديه و البته شهردار مادلن و بازرس ژاور. بينوايان همه قستهاش زيبا بود و بازم بايد بگم که از ديدن خانواده تنارديه واقعا رنج مي بردم.
::
چوبين و برونکا. باحالترين قسمتش مبارزه اش با برونکاي دماغ گنده بود. کيف مي کردم مي ديدمش وقتي چوبين اين ور و اون ور مي پريد. كاراكتر باحالش هم همون جغده بود(يه خبر بد... يه خبر بد...)
:: مسافر کوچولو. آهنگ اولش کلي غمگين بود ولي من عاشق اون شال دور گردنش بودم.
:: اون سه برادر عروسکي جنگنده نمي دونم چيني بودن يا ژاپني که يکيشون زور داشت يکيشون باهوش بود و اون يکي هم بين اين دو تا. : ليوبي... شانکفي...
چقدر حال ميکردم از عروسکهايي که چشاشون عين چش آدم ميچرخيد. گردنشون و همه بدنشون درست مث آدما ساخته شده بود: ايول داشت!
:: اون کارتونه که يه روباته بود که قلب نداشت و يه مترسک راه مي افتن مي رن با اون دختره. اسمش اصلا يادم نمياد ولي داستانش و کاراکتراش رو خيلي دوست داشتم. : جادوگر شهر
"اور" ؟؟؟
:: پت پستچي با اون آهنگ معروفش.

:: لوک خوش شانس و  5 برادر به ترتيب قد .برادران دالتون. برادر کوتوله هه و درازه هميشه اشک من رو از خنده در مياوردن. عشقم سگه بود: بوشفک و حرفاش! و جالي: اسب لوک!
:: دامبو فيل گوش دراز
: فقط واسه يک بار ديدن دوسش داشتم!
:: گوفي. بهترين قسمتش، ببر بنگالش بود. وقتي شروع مي کرد به تعريف از ببر بنگال. درنده ترين، قوي ترين، شجاع ترين وووو. وقتي هم نعره مي زد اون زبون کوچيکش معلوم ميشد خيلي
فاز ميداد!  گوفي جونم کجايييي.
:: شود و جعفري رو يادتون هست؟
اين يکي و حتي 40 به بالاها هم يادشونه!! من شود رو دوست داشتم فراوون با اون صداي باحالي که روش گذاشته بودن.
:: برداران شيردل. يوناتان و اسکورپان. خيلي رويايي بود و هيجان انگيز. مخصوصا وقتي کسي مي گفت قراره بره اون ور دره. قسمت آخرشم که اژدهاهه ميومد بيرون رو خيلي دوست داشتم. فقط حيف کيفيتش پايين بود و البته کارتن هم نبود. فيلم بود.
:: کايوت و بيپ بيپ هم هرچند خيلي کم توي دوره ما نشون مي داد ولي بيچاره کايوته که هميشه آخر بدبياري بود.

:: ان شرلي با موهاي قرمز....من که مرده ي ديوونه گرياش بودم!!!! ابدا از دست نميدادم هيچ قسمت اين کارتونو!
:: و اما حسن
ختام اون برنامه عروسکي که يه شتر و روباه و شير داشت با صداي معروف شتره که مي گفت اي واي بر من...اي روباه بدجنس. کسي اسم اون مجموعه رو مي دونه؟

چقد جاي کارتونهاي باحال خاليه تو برنامه کودک الان نه؟ از شما چه پنهون الانم عشق ميکنم با درجستجوي نمو شرک فرار جوجه اي...که البته همه شون فيلمن نه کاتوني که از برنامه کودک بشه ديد. منتظر کامنتاتونم که بگين چي يا کي از قلم افتاده ها.


نوشته شده در  يكشنبه 11/1/1387ساعت  4:16 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

به ذهن راکد تکرار ناگهان بدهيد
به کام دشنه و تابوت طعم جان بدهيد
چقدر گمشده ام من در ازدحام شما
قسم به آيينه من را به من نشان بدهيد
نه! آب رفع عطش را نمي کند از من
به جاي تکه نان لطفاً آسمان بدهيد
و وقت مي گذرد زود دار زنيد
به قدر صحبت آخر ولي امان بدهيد :
"منم! من اين به گل آلود ِ روح ِ زخميتان
اگرچه جرأتتان نيست سر تکان بدهيد"
 
از : آقاي توکلي

نوشته شده در  چهارشنبه 7/1/1387ساعت  10:44 صبح  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

شايد جواب آيا راًي ميدهيد براي بعضي ها مهم باشه اما بنظر من بجاي اين سوال کليشه اي و ...! يکي بايد از کدخدا-بعداز-اين بپرسه: آقا! خانوم! تو اصلا به فکر همولايتي هات هستي؟؟؟ درداشونو ميشناسي؟ اصلا وقتي از ولايتت انتخاب شي ديگه سراغي از همسايه هات مي گيري؟... يا ديگه اصلا ميري تو هم شهر نشين مي شي تا ديگه حتي همسايه شونم نباشي؟که بعدها واسه ازدواج بچه هات اولين ملاکت "رجال" بودن بابا و ننه طرف باشه؟
اين سروده ي"آرش شيدايي"دردي رو تو دلم زنده ميکنه: که اوني که واسه پيروز شدن!! (عين لفظي بود که از يکي از تبليغات-چي ها شنيدم) راًي ميخره کجا و اوني که بفهمه يتيم همسايه شب عيد نداره کجا!
چقدر کم مياريم مرحوم اميرکبير رو که واسه درد همولايتي هاش زار بزنه!!

از ولايت چه خبر؟
در ولايت همه چيز آرام است        همه بر وفق مراد
چشمه ها جوشانند       گاو ها پر شيرند         رمه ها پرواري
حاجيان سبحه و سجاده بدست         از تفاخر سرمست              رو به مسجد دارند
در ولايت همه چيز آرام است       همه بر وفق مراد
زارعان بيل بدوش          با فغاني خاموش            تخم حسرت کارند
از ولايت چه خبر؟
گوش صاحبده ما سنگين است
سفره اش رنگين است           اهل نذر است و نياز
                 اهل ذکر است و نماز
در ولايت همگان مسجدي اند             همگان اهل خدا
از ربا نيست خبر           از زنا نيست خبر             خبر از خلوت شيطاني نيست
همه بي دوز و کلک       همه بي روي و ريا           الغرض غير مسلماني نيست
گر در اين آبادي          پسران بيکارند              پسران معتادند               قصه تقدير است!
رفت اگر دختر بيچاره ي بي شوي خطا            کار شيطان بوده است!
شد يکي حاجي و ديگر شده بي برگ و نوا      کار يزدان بوده است!
ورنه بيديني نيست!
آه اي مردم آبادي دور         خوابتان شيرين باد
آب اگر برد گليم زن بي شوي چه غم؟
او خدايي دارد!
در ولايت همه چيز آرام است      در ولايت خبري نيست که نيست
آخور گاو همه پر کاه است        گاو ها بر سر آخور دائم!
 گاو ها پر شيرند         رمه ها پرواري...


نوشته شده در  دوشنبه 27/12/1386ساعت  9:27 صبح  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

درست با شروع تو دلم تمام مي شود
و با وجود سوختن دوباره خام مي شود
دوباره بعد رفتنت وداع-بغض مي کنم
چو مي رسي لبم پر از غزل-سلام مي شود
اگرچه کشته اي مرا تورا حلال مي کنم
ولي چرا وجود تو به من حرام مي شود
بيا به من سري بزن ببين که بي حضور تو
چقدر خلوتم ز غم پر ازدحام مي شود
بدون تو ميان هاي و هوي هاي زندگي
دوباره بحث تلخ نان و ننگ و نام مي شود
و باز در حضور تو من اعتراف ميکنم
درست با شروع تو دلم تمام مي شود
از: ابوالفضل توكلي

نوشته شده در  شنبه 25/12/1386ساعت  1:5 عصر  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

 

عجب از اين سياه شهر
عجب از اين سياه شهر
که مرد و زن ، سياه ها سپيدها ، همه شبيه يکدگر
عجب ز تو ، عجب ز من
که درد هايمان يکي است ، نگاه يخزده ، خوشي و غصه هايمان ، نت صدايمان يکي است
عجيب نيست که آسمان روي سر ، دروغ ها فريب ها
که حرفهايمان يکي است ، صداي پايمان يکي است
سلاممان کلاممان ، مرض ، دوايمان يکي است
غريبگي و دوستي ، صداي سازهايمان ، صداي گريه هايمان و اسم هايمان يکي است
عجب از اين سياه شهر
که قصه هاي مردمان ، صداي خنده هاي آب
و خانه هاي روي هم و تپه هاي عاشقي
همه شبيه يکدگر.............همه يکي است


نوشته شده در  سه‏شنبه 21/12/1386ساعت  10:31 صبح  توسط سيمرغ 
  نظرات ديگران()

ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/2/1387- 2:35 ع] هستم اگر ميروم
[14/2/1387- 9:35 ص] عذر
[7/2/1387- 2:28 ع] به ياد؟
[31/1/1387- 4:25 ع] پيروزي مدرن!!
[26/1/1387- 10:24 ص] و باز درد : اين بار شيراز
[25/1/1387- 9:56 ص] زندگي
[20/1/1387- 2:29 ع] تباهم مي شوي آيا؟
[18/1/1387- 1:18 ع] سلام مسيح عزيزم، ...
[11/1/1387- 4:16 ع] به ياد كودكي
[7/1/1387- 10:44 ص] آسمان
[27/12/1386- 9:27 ص] همولايتي!
[25/12/1386- 1:5 ع] تو
[21/12/1386- 10:31 ص] عجب از اين سياه شهر