سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
غریب آشنا
غریب آشنا
   1   2      >

  • غریب آشنا ( سه شنبه 26/2/91 :: ساعت 3:54 عصر)

    بی آنکه خبر دهی
    اتفاقی بیا
    اتفاقی بیا
    آنقدر اتفاقی
    که باور کنم
    تمام اتفاق های زندگیم بد نیستند !



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( شنبه 19/1/91 :: ساعت 12:20 عصر)

    یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی
    آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
    از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
    حالا شدم یک مرد مالیخولیایی
    بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
    رنگ روپوش بچه های ابتدایی
    یک روز من را می کشی با چشمهایت
    اینجا پر است از این رمانهای جنایی
    ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
    مثل تمام فیلم های سینمایی
    حالا که هی تجدید چشمان تو هستم
    می بینمت در امتحانات نهایی
    اما نه!مدتهاست بر این میز مانده ست
    یک شاخه رز،یک شعر،یک لیوان چایی
    شاعر: رضا عزیزی
    (دانشگاه اراک)


  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( شنبه 13/12/90 :: ساعت 2:37 عصر)

    هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
    رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

    تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
    با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

    حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
    از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

    دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
    گفتند باز روسری ات را تکانده ای

    میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ
    من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای


    بدبخت من......
    فلک زده من....
    بد بیار من...
    .......
    امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!

    شعر :حامد عسگری



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 19/11/90 :: ساعت 2:52 عصر)

    چه خوش خیال است!
    فاصله را می گویم.
    به خیالش تو را از من دور کرده....
    نمی داند تو جایت امن است!
    : اینجا!
    میان دلم!!!



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 14/10/90 :: ساعت 8:50 صبح)

    هر آهنگی که گوش میدم
    به هر زبونی که باشه
    بغضم رو میشکنه...
    نمی دونم...
    بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلطه


    *از همه دوستانی که تو این غم بزرگ همراهیم کردند ممنونم. ایشالا بتونم تو شادیهاتون جبران کنم. برا همه تون آرزوی تندرستی میکنم. امیدوارم همیشه عزیزانتون سالم و سلامت کنارتون باشن.
    **
    فکر نمیکنم اونی که فقط بدنیات آورده الزاما نزدیکتر باشه بهت تا اونی که با جون و دل زحمتتو کشیده و بزرگت کرده! سایه سرت بوده! زندگیت بوده آرامش دلت بوده.



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 2/9/90 :: ساعت 11:47 صبح)

    ….از تنها بودنم راضی نیستم ؛ اما ….
    خوشحالم که با خیلی ها نیستم … !!!
    مثل آن مسجد بین راهی…
    تنهایم
    هرکس هم که می آید
    مسافر است
    میشکند…
    هم نمازش را
    هم عهدش را
    هم دلم را…
    …و می رود….



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 10/8/90 :: ساعت 12:10 عصر)


    به یاد زنده ترین یاد روحم و ماندگارترین شاعر زندگیم. قیصر شعر ایران. او که بر خود می بالم که همان زادگاهی را نفس کشیدم که او کشید... بی آنکه هنوز بزرگی و راستی را از او آموخته باشم...فقط در "آرزو"ی او شدن مانده ام.
    به بهانه‌ی رفتنش. او که "دستور زبان عشق" را می‌دانست
    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده‌ام
    که سال‌های سال
    در انتظار تو
    کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
    و همچنان
    به نرده‌های ایستگاه رفته
    تکیه داده‌ام!
    ...
    از قیصر امین‌پور (یادش ماندگار)



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 29/6/90 :: ساعت 2:48 عصر)

    *غریب آشنا...
    http://simorgh01.blogfa.com


    من به اندازه ی بی مهری چشمان تو غمگین ماندم
    و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی،
    نگران
    تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان...


    * حالم به هم میخوره از اینکه سالی یک بار حضرات یادشون میفته خوزستان هم وجود داره! شانس آوردیم هفته دفاع مقدسی داریم توی تقویم وگرنه همین سالی یکبار رو هم عنایت نمی فرمودند!!



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 16/6/90 :: ساعت 3:31 عصر)

    هرگز فراموش نمیکنم که برای داشتن تو
    دلی را به دریا زدم
    که از آب واهمه داشت...



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 17/3/90 :: ساعت 12:37 عصر)

    چند وقته که احساس غربت عجیبی باهامه
    انگار دیگه هیچ جا آرامش «تو وطن بودن» رو ندارم... نه تو شهرایی که به اجبار زمونه باید اونجاها باشم و نه حتی توشهرهای زادگاهم، خوزستان. چرا اینجوری شده م؟ نکنه روزی برسه که با افق و غروب و ابرا هم غریبه بشم؟ اسم این چیه نمیدونم بی هویتی...پوچی...خودباختگی...نمیدونم هرچی هس فقط میدونم پوچی و سبکی نیس..برعکس سنگینی این بغض همه جا باهامه. وقتی از اهواز و کارون دور میشم خیلی زود دلتنگ میشم اما وقتی برمیگردم حس میکنم دیگه این مادر فرزندشو نمی پذیره نمیشناسدش باهاش غریبی میکنه. از خاکی بودنم کم نشده. هنوز با همه زود خودمونی هستم. هنوز وقتی به یاد خونگرمی مردمش میفتم بغض میکنم و دلم شرجی و خاک و آلودگی هواشو هوس میکنه. دلم تنگ میشه برا آدمایی که محرومیت هنوز نتونسته صمیمتشون رو کمرنگ کنه. اما چرا زادگاهم بام غریبی میکنه؟ چرا هیچ جا دیگه احساس «خونه بودن» رو برام نداره؟ دلم میخواد تابستون تو گرمای نفسگیر خوزستان شهر به شهر و روستا به روستا بگردم شاید دیدن آثار باستانی "آنزان/ انشان" ایذه و شوش، شاید لمس درد و رنج آبادان و خرمشهر از یاد رفته، شاید سرزندگی و سرسبزی باغهای شوشتر، یا غم قیصر خفته در گتوند، یا سرمای شنا تو آب زلال دزفول، یا تندی بوی گاز مسجد سلیمان، یا تیزی آفتاب و شرجی ماهشهر، یا خاطرات پاک کودکیهای دور و گمشده ی اهواز....شاید یکی از اینها بالاخره بتونه روح خسته مو تکونی بده... یه جوری تکونم بده که بالاخره زادگاهم بام آشتی کنه، منو بپذیره، و بهم آرامش بده. چرا من دیگه مال هیچ جا نیسنم؟
    دوست خوبی داشتم که یه بار برام این شعرو نوشت...و ایکاش پیشم بود الان...شاید اون میتونست بهم بگه من چه مرگمه؟...ولی باز هم چه سود که دیگه "اینجا" و "اونجا" هیچکدوم مفهومی ندارن برام...
    اینجا آسمان ابری ست آنجا را نمیدانم
    اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم
    اینجا فقط رنگ است آنجا را نمیدانم
    اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم



  • کلمات کلیدی :

  •    1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    اتفاقی بیا
    امتحانات نهایی
    چای ...
    خوش خیال
    زبان
    مسجد بین راه
    جای خالی ای که 4 ساله شد...
    اندازه ی تنهایی من
    دریا
    می شناسیم؟
    اولین روز....
    [عناوین آرشیوشده]