سفارش تبلیغ
صبا ویژن
غریب آشنا
  • غریب آشنا ( چهارشنبه 91/4/21 :: ساعت 6:33 عصر)

    خدا پرسید :
    میخورید یا میبرید؟
    من بدون درنگ پاسخ دادم ، میخورم
    چه میدانستم لذتها را میبرند
    حسرت ها را میخورند...

    (گوینده اش را نمی شناسم..اما حرف دلش را لمس میکنم)

     



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( دوشنبه 91/4/12 :: ساعت 4:31 عصر)


    عید
     ___
     بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
     سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
    از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
     چشم های نگران آینه ی تردیدند
     
    نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
    هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
     
    چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
     همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
     
    غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
     باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
     
    در پی دوست همه جای جهان را گشتند
     کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
     
    سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
     فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
     
    تو بیایی همه ساعتها، ثانیه ها
     از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

    زنده یاد قیصر امین پور



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( جمعه 91/3/19 :: ساعت 4:16 عصر)

    باید فراموشت کنم
    چندیست تمرین می کنم
    من می توانم ! می شود !

    آرام تلقین می کنم
    حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
    تا بعد، بهتر می شود ....
    فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
    من می پذیرم رفته ای
    و بر نمی گردی همین !
    خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
    کم کم ز یادم می روی
    این روزگار و رسم اوست !
    این جمله را با تلخی اش ، صد بار تمرین میکنم



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 91/2/26 :: ساعت 3:54 عصر)

    بی آنکه خبر دهی
    اتفاقی بیا
    اتفاقی بیا
    آنقدر اتفاقی
    که باور کنم
    تمام اتفاق های زندگیم بد نیستند !



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( شنبه 91/1/19 :: ساعت 12:20 عصر)

    یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی
    آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
    از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
    حالا شدم یک مرد مالیخولیایی
    بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
    رنگ روپوش بچه های ابتدایی
    یک روز من را می کشی با چشمهایت
    اینجا پر است از این رمانهای جنایی
    ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
    مثل تمام فیلم های سینمایی
    حالا که هی تجدید چشمان تو هستم
    می بینمت در امتحانات نهایی
    اما نه!مدتهاست بر این میز مانده ست
    یک شاخه رز،یک شعر،یک لیوان چایی
    شاعر: رضا عزیزی
    (دانشگاه اراک)


  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( شنبه 90/12/13 :: ساعت 2:37 عصر)

    هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
    رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

    تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
    با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

    حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
    از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

    دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
    گفتند باز روسری ات را تکانده ای

    میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ
    من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

    بدبخت من......
    فلک زده من....
    بد بیار من...
    .......
    امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!

    شعر :حامد عسگری



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 90/10/14 :: ساعت 8:50 صبح)

    هر آهنگی که گوش میدم
    به هر زبونی که باشه
    بغضم رو میشکنه...
    نمی دونم...
    بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلطه

    *از همه دوستانی که تو این غم بزرگ همراهیم کردند ممنونم. ایشالا بتونم تو شادیهاتون جبران کنم. برا همه تون آرزوی تندرستی میکنم. امیدوارم همیشه عزیزانتون سالم و سلامت کنارتون باشن.
    **
    فکر نمیکنم اونی که فقط بدنیات آورده الزاما نزدیکتر باشه بهت تا اونی که با جون و دل زحمتتو کشیده و بزرگت کرده! سایه سرت بوده! زندگیت بوده آرامش دلت بوده.



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( چهارشنبه 90/9/2 :: ساعت 11:47 صبح)

    ….از تنها بودنم راضی نیستم ؛ اما ….
    خوشحالم که با خیلی ها نیستم … !!!
    مثل آن مسجد بین راهی…
    تنهایم
    هرکس هم که می آید
    مسافر است
    میشکند…
    هم نمازش را
    هم عهدش را
    هم دلم را…
    …و می رود….



  • کلمات کلیدی :

  • غریب آشنا ( سه شنبه 90/8/10 :: ساعت 12:10 عصر)

    به یاد زنده ترین یاد روحم و ماندگارترین شاعر زندگیم. قیصر شعر ایران. او که بر خود می بالم که همان زادگاهی را نفس کشیدم که او کشید... بی آنکه هنوز بزرگی و راستی را از او آموخته باشم...فقط در "آرزو"ی او شدن مانده ام.
    به بهانه‌ی رفتنش. او که "دستور زبان عشق" را می‌دانست
    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده‌ام
    که سال‌های سال
    در انتظار تو
    کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
    و همچنان
    به نرده‌های ایستگاه رفته
    تکیه داده‌ام!
    ...
    از قیصر امین‌پور (یادش ماندگار)



  • کلمات کلیدی :

  • <      1   2   3   4   5   >>   >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    دعا میخوام
    کربلا
    ارگ بم
    سمتی که آسمان و زمین می خورد به هم
    رفتم و شد
    دعا
    به یاد دو استاد مهر
    سنگ
    یه حرفایی همیشه هس
    دعای تحویل سال به زبان پارسی
    آه ها...
    تن بی سر
    بال های کودکی
    پنج سال
    اصلا دلم تنگ نشده
    [همه عناوین(109)][عناوین آرشیوشده]